قران11/10 به جای 11/9

به نام خدا امروز قبل از اینکه اقای حاجی احمدی بیایند ما همه صندلی ها رو کنار چیدیم چون از جلسه قبل به ما گفته بودند که قرار است بازی کنیم همه بچه ها هیجان زده بودیم تا اینکه ایشان امدند همه میگفتند که چه بازی قرار است انجام بدیم اقای حاجی احمدی اول از همه به گروه من، جعفری و مهدی پور گفتند که بیایید به هر فرد یک کاری را گفتند انجام بدهیم من باید متنی می نوشتم جعفری عکاسی می کرد و مهدی پور نقشه می کشید بعد گفتند هر وقت گفتم جا های خود را با هم عوض کنید (چشم هایمان بسته بود) من که داشتم می نوشتم صدای خنده بچه ها به گوشم می رسید و در آخر معلوم شد که ماژیک نمی نوشت بعد به هر گروهی که میامدند ی چیزی میگفتند انجام بدهند مثلا به ربانی گفتند که یک لیوان اب برای مظفری بیاورد تا بخورد ولی تا اورد اقای حاجی احمدی اب رو ریختند روی سر اسماعیلی که چشماش بسته بود .
تکلیف : باید با چشمان بسته یک خاطره بسازیم.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

پیمایش به بالا