نام نویسنده: محمد صیادزاده

دوران طلایی محمد صیادزاده

یاری رساندن به هم‌نوع
مادر بهش گفت: ابراهیم! سرما اذیتت نمی‌کنه؟
گفت: نه مادر، هوا خیلی سرد نیست.
هوا خیلی سرد بود، ولی نمی‌خواست ما را توی خرج بیندازد. دلم نیامد؛ همان روز رفتم و یک کلاه برایش خریدم. صبح فردا، کلاه را سرش کشید و رفت. ظهر که برگشت، بدون کلاه بود. گفتم مادر کلاهت کو؟ گفت: اگر بگم دعوام نمی‌کنی؟ گفتم: نه مادر؛ مگه چیکارش کردی؟ گفت: یکی از بچه‌ها توی مدرسه‌مون با دمپایی میاد! امروز سرما خورده بود، دیدم کلاه برای اون واجب‌تره.
شهید ابراهیم امیرعباسی

ساکنان ملک اعظم، منزل امیرعباسی، ص5

امام علی علیه السلام
آنچه را به دست می‌آوری ببخش تا مورد ستایش قرار گیری.

 

 

کمک و همکاری در امور منزل و یاری والدین
خیلی از کارهای خانه را که بلد بود خودش انجام می‌داد. وقتی هم مانع می‌شدیم می‌گفت: کجای اسلام آمده که همه کارهای منزل را مادر باید انجام بده؟! چند ماهی رفت کلاس خیاطی. زود یاد گرفت. بابابش براش یه چرخ خیاطی هم گرفت. لباس‌های مردانه می‌دوخت. کم‌کم مشتری هم پیدا کرده بود. درآمد هم داشت. پولش رو با مشورت و حساب‌شده خرج می‌کرد.
نوجوان شهید محمد معماریان

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلمبالا دست هر نیکی نیکی است تا آن‌جا که انسان، در راه خدا کشته شود. از این بالاتر نیکی‌ای وجود ندارد.

 

دوران طلایی. محمد صیادزاده

شجاعت در برابر باطل
مصری‌ها در اهواز سیرک زده بودند. شده بود محل آدم‌های بی‌بند و بار و فاسد. هدفشان منحرف¬کردن بچه‌های مردم بود. کسی هم به فکر نبود. اون موقع حسین چهارده سالش بود که چند نفر از دوستای مثل خودش رو جمع کرد و رفتند شبانه چادر سیرک رو آتیش زدند و بساط مصری‌ها را جمع کردند.
سال‌ها بود مسیر دورزدن دسته‌های عزاداری از میدانی بود که وسط آن مجسمه شاه نصب کرده بودند. سالی که حسین توی هیئت بهش مسؤولیت دادند، گفت: مسیر حرکت باید عوض بشه! علتش را که پرسیدند گفت: «ما نمی‌خواهیم دسته‌های عزاداری امام حسین علیه السلام دور مجسمه‌ی شاه بگردند!» از همان سال، دیگه مسیر عوض شد. مأمورهای ساواک دربه در دنبالش بودند. وقتی گرفتنش، خشکشون زده بود؛ باورشان نمی‌شد کار یک بچۀ سیزده- چهارده ساله بوده.
شهید سید حسین علم الهدی

امام علی علیه السلام
شجاعت مرد به قدر همت اوست و غیرتش به قدر تن ندادن او به ذلت.

فکر هم نوع بودن
کم‌توقع بود. اگر چیزی هم برایش نمی‌خریدیم، حرفی نمی‌زد. نوروز آن سال که آمده بود، پدرش رفت و یک جفت کفش نو برایش خرید. روز دوم فروردین قرار شد برویم دید و بازدید. تا خانواده‌ شال و کلاه کردند، علی غیبش زد. نیم¬ساعتی معطل شدیم تا آمد. به جای کفش دمپایی پاش بود. گفتم: مادر کفش‌هات کو؟ گفت: «بچه‌ی سرایدار مدرسه‌مون کفش نداشت، زمستان را با این دمپایی‌ها سر کرده بود؛ من رفتم کفش‌هایم رو دادم بهش.» اون موقع، علی دوازده سال بیشتر نداشت.
شهید علی چیت‌سازان

امام علی علیه السلام
شما از چیزی که بخشیده‌اید سود بیشتری می‌برید تا کسی که آن را به دست آورده‌است.

دوران طلایی. محمد صیادزاده

شهیدان زنده‌اند
پیکرش را با دو شهید دیگر تحویل بنیاد شهید داده و گذاشته بودند سردخانه. نگهبان سردخانه می‌گفت: یکی‌شان آمد به خوابم و گفت: جنازه‌ی من رو فعلاً تحویل خانواده¬ام ندید! از خواب بیدار شدم. هر چه فکر کردم کدامیک از این دو نفر بوده، نفهمیدم؛ گفتم ولش کن خواب بوده دیگه. فردا قرار بود جنازه‌ها رو تحویل بدیم که شب دوباره خواب شهید رو دیدم. دوباره همون جمله رو بهم گفت. این‌بار فوراً اسمشو پرسیدم. گفت: امیرناصر سلیمانی. از خواب پریدم، رفتم سراغ جنازه‌ها. روی سینه یکی¬شان نوشته بود «شهید امیر ناصر سلیمانی». بعدها متوجه شدم توی اون تاریخ، خانواده‌اش در تدارک مراسم ازدواج پسرشان بودند؛ شهید خواسته بود مراسم برادرش بهم نخوره.
شهید امیرناصر سلیمانی

 

قرآن کریم
و به کسانی که در راه خدا کشته می‌شوند، مرده نگویید بلکه آنها زنده‌اند؛ امّا شما درک نمی‌کنید!

 

رهبر
عراقی‌ها گشته بودند پیداش کرده بودند. آورده بودنش جلوی دوربین برای مصاحبه. قد و قواره‌اش، صورت بدون مویش، صدای بچه‌گانه‌اش، همه چیز جور بود. همان که عراقی‌ها می‌خواستند.
ازش پرسیدند: قبل از اینکه بیایی جنگ، چه کار می‌کردی؟
گفت: «درس می‌خوندم.»
گفتند: کی تو را به زور فرستاده جبهه؟
گفت: «چی دارید میگید؟!! قبول نمی‌کردند بیام جبهه. خودم به زور اومدم، با گریه و التماس.»
گفتند: اگر صدام آزادت کنه، چه کار می‌کنی؟
گفت: «ما رهبر داریم؛ هر چی رهبرمون بگه.»
فقط همین دو تا سؤال را پرسیده بودند که یک نفر گفت: «کات!» با جواب‌هایش نقشۀ عراقی‌ها رو به آب داد.
شهید گمنام

کتاب دانش‌آموز، مجموعه آسمان‌ مال آن‌هاست، مهدی قزلی، ص49

امام علی علیه السلام
در مورد حق ولیّ ‌امر و رهبر جامعه به پیروانش می‌فرماید: «حق او این است که در بیعت با او وفادار باشید و هرگاه فرمان داد، اطاعت کنید.»
‌نهج‌البلاغه، خطبه‌34‌

دوران طلایی محمد صیادزاده

تیراندازی
توی بحبوحه عملیات یکدفعه تیربار ژـ 3 از کار افتاد! گفتیم: چی شد؟
پسر گفت: «شلیک نمی‌کنه. نمی‌دونم چرا؟»
وارسی کردیم، تیربار سالم بود. دیدیم انگشت سبابه پسر قطع شده؛ تیر خورده بود و نفهمیده بود! با انگشت دیگرش شروع کرد تیراندازی¬کردن.
بعد از عملیات دیدیم ناراحته. انگشتش را باندپیچی کرده بود. خواستیم بهش دلداری بدیم، گفتیم شاید غصه انگشتشو می‌خوره؛ بهش گفتیم: بابا بچه‌ها شهید می‌شن! یک بند انگشت که این حرف‌ها را نداره!
گفت: «ناراحت انگشتم نیستم؛ از این ناراحتم که دیگه نمی‌تونم درست تیراندازی کنم!»

امام علی علیه السلام
ای کمیل! هیچ کاری نیست مگر اینکه تو در آن، نیازمند شناخت و بصیرت و آگاهی هستی.

 

نوجوانی شهید علی صیاد شیرازی
هر چقدر به بچه‌ها می‌گفت «کم‌توقع باشید»، خودش چند برابر رعایت می‌کرد.
مادرش می‌گوید: علی آبگوشت نمی‌خورد. یک بار که از مدرسه آمد، من توی حیاط بودم. دیگ آبگوشت را گذاشته بودم روی چراغ و داشتم لباس می‌شستم. آمد و گفت: عزیز! گشنمه، ناهار چی داریم؟ گفتم: آبگوشت، علی جان؛ ببخشید دیگه کار داشتم، وقت نکردم چیز دیگه‌ای درست کنم. بچه‌ام هیچی نگفت. می‌دونستم آبگوشت دوست نداره. سرش را پایین انداخت و رفت توی آشپزخانه. دنبالش رفتم. دیدم کتری را پر کرد و گذاشت روی چراغ و چایی دم کرد. بعدشم چایی را شیرین کرد و با نون خورد و رفت خوابید.
شهید علی صیاد شیرازی

 

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم
خشنودی خدا در خشنودی پدر و مادر، و دلگیری خدا در دلگیری آنهاست.

 

 

ترکش ها ی ولگرد. نویسنده :داوود امیریان محمد صیادزاده

پپچ و مهره اى ها
دسته ما معروف شده بود به دسته پیچ و مهره اى ها! تنها آدم سالم و اوراقى نشده، من بودم که تازه کار بودم و بار دوم بود که جبهه آمده بودم دیگران یک جاى سالم در بدن نداشتند.یکى دست نداشت، آن یکى ی پا یش مصنوعى بود و سومى نصف روده هایش رفته بود و چهارمى با یک کلیه و نصف کبد به زندگانى ادامه مى داد و… یکبار به شوخى نشستیم و داشته هایمان – جز من – را روى هم گذاشت می و دو تا آدم سالم و حسابى و کامل از میانمان بیرون آمد! دست، پا، کبد، چشم و دهان و دندان مجروح و درب و داغون کم نداشتیمخلاصه کلام جنس مان جور بود. یکى از بچه ها که هر وقت دست و پایش را تکان مى داد انگار لولاهایش زنگ زده و ریزش داشته باشد، اعضاا و جوارحش صدا مى کرد، با نصفه زبانى که برایش مانده بود گفت »: غصه نخورید  این  دفعه که رفتیم عملیات از تو کشته هاى دشمن یا یک دو جین لوازم یدکى مانند چشم و گوش و کبد و کل می آوریم یا دو سه تا عراقى چاق و جثه دار پ دای مى کن می و مى آور می عقب و برادرانه ب نی خودمان تقس مى کنیم تا هر کس کم و کسرى داشت، بردارد.على، تو به دو سه متر روده ات مى رسى.اصغر، تو سه بند انگشت دست راستت جور مى شود.ابراهیم تو کلیه  دار مى شوى و احمد جان، واسه تو هم یک مغز صفرکیلومتر کنار مى گذاریمشاید به کارت آمد « همه خندیدند جز من» آخر احمد من بودم

برادران مزدور نویسنده :داوود امیریان محمد صیادزاده

هی می شنیدم در جبهه امداد غیبی بیداد می کند و حرف و حدیث ها ی فراوان راجع به این موضوع شنیده بودم خیلی دوست داشتم جبهه بروم و سر از امداد غیبی در آورم تا اینکه پام به جبهه باز شد ومدتی بعد قرار شد راهی عملیات شویم بچه هاها از دستم ذله شده بودند بس که ههی از معجزات امداد غیبی پرسیده بودم یکی از بچه ها عقب ماشین که سوار بودیم گفت می خواهی بدانی امداد غیبی یعنی چه با خوشحالی گفتم خب معلومه ناقافل یک قابلمه را محکم کرد تو سرم تا چانه رفتم تو قابلمه سرم تو قابلمه کیپ کیپ شد آنها می خندیدند و من گریه می کردم ناگهان زمین و زمان به هم ریخت و صدای انفجار و شلیک گلوله بلند شد. دیگر باقیش را یادم نیست. وقتی بخود آمدم که دیدم افتاده ام گوشه ای و دو سه نفر به زور دارند قابلمه را از سرم بیرون می کشند.لحظه ای بعد قابلمه درآمد و نفس راحتی کشیدم. یکی از آنها گفت پسر عجب شانسی آوردی تمام آنهایی که تو ماشین بودند شهید شدند جز تو.ببین ترکش به قابلمه هم خورده. آنجا بود که فهمیدم امداد غیبی یعنی چه.

رفاقت به سبک تانک نویسنده:داوود امیریان محمد صیادزاده

نزدیک عملیات بود و مو ها ی سرم بلند شده بود باید کوتاهش می کردم مانده بودم معطل تو ان برهوت که جز خددمان کسی نیست سلمانی از کجا پیدا کنم تا اینکه خبر دار شدم یکی از پیرمرد ها ی گردان یک ماشین سلمانی دار و صلواتی مو ها را اصلاح می کند رفتم سراغش دیدم کسی زیردستش نیست طمع کردم و با چرب زبانی قربان صدقه اش رفتم و نشستم زیر دستش اماکاش نمی نشستم چشمتان روز بد نبیند باهر حرکت ماشین بی اختیار از زور درد از جا می پریدم ماشین نگو تراکتور بگو به  جای بریدن مو ها غلفتی از ریشه وپیاز می کندشان از بار چهارم هر بار که از جا می پریدم با چشمان پر از اشک سلام می کردم پیرمرد دو سه بار جواب سلام مرا داد اما بار اخر کفری شد و گفت :تو چت شده سلام می کنی یک بار سلام می کنند گفتم :راستش به بابام سلام می کنم پیرمرد دست از کار کشید و با حیرت گفت :چی به پدرت سلام می کنی کو پدرت  اشک چشمانم را گرفتم و گفتم :هربار که شما با ماشین تان مو هایم را می کنید پدرم جلو چشمم می آد و به و من به احترام بزرگ تر بودنش سلام می کنم پیرمرد اول چیزی نگفت اما بعد پس گردنی جانانه ای خرجم کرد و گفت بشکنه این دست که نمک نداره… مجبوری نشستم و سیصد چهارصد بار دیگر به آقا جانم سلام کردم تا کارم تمام شد

خمپاره های فاسد نویسنده :داوود امیریان محمد صیادزاده

حیف نیست

این جمله تکیه کلام ابراهیم بود جوانی کاری و پرتلاش مومن و البته کمی هم زود باور کافی بود برود کنار منبع اب و تکه صابونی را که تبدیل به ورقه شده و کنار مانده باشد ببیند ان وموقع سرتکان می داد و با افسوس می گفت حیف نیست می شود از همینیک ذره صابون هم استفاده کرد بعد ان ورقه صابون را در یک کیسه نایلون می انداخت تا زمانی که تکه صابون ها زیاد می شد ان ها را خشک می کرد بعد یا رنده شان می کرد یا با زور بازو قوطیشان می کرد و یک قالب صابون در چند رنگ درست می کردو در اخر هم با  خوشحالی به اطراف نگاه می کرد و می گفت:بفرمایید نگاه کنید یه قالب صابون دارم حیف نبود این قالب صابون را بیرون می انداختیم انصافا کارش درست بودو ما را شرمنده می کرد اما مسله ای که و بعضی وقت ها خودش و گاهی اطرافیانش رابه درد سر می انداخت سادگی اش بود

یک بار زیراتش عراقی ها کنارم نشسته بود یحو ابراهیم گفت عجیب است ازش پرسیدم چی عجیب است گفت این خمپاره ها چراقبل از رسیدن ببه زمین منفجر می شوند من هم تصمیم گرفتم سر کارش بگذارم بهش گفتم اینا خمپاره ها ی فاسده که روس ها و چینی ها به عراقی می فروشند که به این ها خمپاره زمانی می گویند چندهفتته بعد او به دیدن یکی از هم دهاتی هایش می رود که در قسمت خمپاره خدمت می کرده استهم دهاتی ابراهیم که علی مراد نام داشت داشت برای ابراهیم انواع خمپاره ها را نام برد خمپاره 60 خمپاره81خمپاره120و بالاخره خمپاره زمانی ابراهیم همان موقع نقشه ای کشیدشب شد وبه اسرار علی مراد ابراهیم همان جا ماند نصف شب بود که ناگهان همه از صدا ی خمپاره بیدار شدندوقتی فهمیدند همه شان در همان اتاق هستند ترسیدند همان موقع علی مراد یاد ابراهیم افتاد بر سر زناناز اتاق خارج شد درست فکر می کردابراهیم می خواست در موقع عملیات خمپاره ها همه سالم باشد همان موقع بیسیم به کار می افتد علی مراد با ترس و لرز گوشی رابرداشت فرمابده از پشت گوشی گفت  بارکلا مثل اینکه عراقی ها ان روز قصد نفوز به جبهه ی ما را داشتند اما به علت شیرین کاری ابراهیم موفق به این کار نشد ند چند روز بعد به حساب لشکر اقا ابراهیم به مشهد رفت

98/9/9 مهارت تیراندازی

معلم وارد کلاس شد و دستگاه پرزکتور را روشن کرد گفت امروز باید درس را تمام کنیم و تا جلسه ی بعدی به سالن تیر اندازی برویم

درس اول  امنیت و سلامتی

1/لوله ی اسلحه را به سمت کسی نگیریم

2/کنار هدف نیستیم

3/انگشت روی ماشه ی اسلحه نباشد

4/سر پوش اسلحه را نگذاریم

5/خود را گرم کنیم

درس دوم  اجزا ی تشکیل دهنده ی سلاح تفنگ و تپانچه ی بادی

اجزا ی تپانچه بادی

قبضه . ماشه . کپسول . شکاف درجه . دریچه.لوله.مانو متر . پاشنه قبضه

اجزا ی تفنگ بادی

جای گونه . روزنه دید . طبلک . دریچه . لوله . مگسک . کپسول . ماشه . قبضه . پاشنه سلاح

نکته … تفنگ افراد چپ دست و راست دست با یک دیگر متفاوت است

درهنگام شلیک به هدف برای این که شلیک خوبی داشته باشیم نباید به سلاح فشار بیاوریم تا دست مان نلرزد . بعدهم یک نفس ساده می کشیم و بعد از 4 تا 5 ثانیه

ماشه را از خلاصی در می اوریم بعد خیلی ارام شلیک می کنیم و تا 3 نگه می داریم

25 مهر مهارت: آبرنگ معلم :آقا ی محمد حسین محمد صالحی مستند سازی : محمد صیادزاده

معلم وارد کلاس شد وگفت امروز فقط نگاه کنید و با آبرنگ کار نکنید تا اینجا فقط زیر رنگ ساختمان و ناقوس را زده بودیم و هنوز نقاشی خیلی کار داشت

او اول مقوا  مخصوص رابا چسب کاغذی چسپاند و بعد روی رنگ ها با اسپری آب آب پاشید . او با قلم شمشیری پنجره ها را رنگ کرد و بعد با قلم ساده

به طرح گذاشتن روی دیوار مشغول برای این کار باید قلم را سریع روی صحفه کشید.بعد پرده ها را رنگ کرد برای رنگ آمیزی آن لازم نیست دقیق رنگ کنیم

چون زیبایی نقاشی آبرنگ به آشفتگی آن است. وبعد نوبت به رنگ کردن نرده ها رسید. این بار نیز از نوک قلم شمشیری استفاده می کنیم. حالا طرح پنجره های ناقوس و آدمها را می کشیم.و بعد آن ها را رنگ

می کنیم .حالا سیم ها ی برق و ریزه کاری ها و… نقاشی می کنیم .

 

   پایان

کربلا ی معلا قسمت3 محمد صیادزاده

همان شببه حرم رفتیم و یک ساعت انجا بودیم. حوالی ساعت دو و سی دقیقه به خانه برگشتیم  و خوابیدیم صبح روز بعد صبحانه ی مختصری نوش جان کردیم و به استراحت

پرداختیم . ان مرد عراقی 2 پسر داشت اولی کاظم که پنج ساله بود و بعدی ایلیا کاظم عینکی و کم حرف بود و ایلیا بسیار شر و شلوغ بود نهار استامبلی بود البته به نوع عراقی .

حدود ساعت هشت با تاکسی به حرم رفتیم تا دیداری تازه کنیم به علت بین که دفعه ی پیش به حرم امام حسین رفته بودیم این بار به حرم حضرت عباس و بعد به حرم

امام حسین رفتیم .به خانه رفتیم و وسایل خود را جمع کردیم و بعد با  یک ون تا مرز رفتیم .پس ازکلی پیاده روی در افتاب سوزان سوار بر ماشین خود به سمت اصفهان حرکت

کردیم

هفتم مسولیت گروه 2 – هفته سوم

به نام خدا

ایلیا واحد.سهیل عباس پور.عباس طائف نیا———–مسول میز و صندلی

رضا زمانیان.ارمین نظری.امین قربانی———— مسول موکت

محمد صیادزاده.یوسف کازرونی.محمد مزروعی————-گروه ابتکار

 

گروه دوستان

کربلا ی معلا قسمت 2 محمد صیادزاده

بعد از کمی استراحت برای زیارت مرقد امام علی امام اول ماشیعیان به حرم رفتیم در راه برگشت از حرم به دنبال غذا بودیم اما کفگیر موکب ها به ته قابلمه می خورد .بالاخره از یک فلافل فروشی ساندویچ فلافل گرفتیم.  به موکب خود رسیدیم و ساعت یازده به خواب رفتیم و ساعت6 توست یک مینی بوس تا عمود 1200 رفتیم به علت گرما  خیلی زود خسته می شدیم حدود سه ساعت راه رفتیم بعد در یک موکب استراحت کردیم  تا ساعت 18 انجا ماندیم وبعد از گذشتن از 40 عمود در موکبی فلافل خوردیم وقتی خواستیم به راه خود ادامه دهیم یکی از عراقی ها ما را به زور به خانه ی خود برد……..

 

                                                                این داستان ادامه دارد……

 

کربلا ی معلا قسمت 1 مستند سازی محمد صیادزاده

امروز 16 مهر 98 ساعت 3و 30 دقیقه از اصفهان به سمت مرز مهران حرکت کردیم و در ساعت 23 به مرز رسیدیم . بعد از گذشت یک ساعت دیگر از مرز گزشته بودیم .

حالا در خاک عراق بودیم  تا بخواهیم ماشین یا به قول عرب ها سیاره پیدا کنیم حوالی 2بود .   ما با یک ون تا شهر نجف رسیدیم ساعت 11 بود . هوا ی نجف خیلی

گرم بود به قدری که اگر اب را به سمت هوا می پاشیدی به زمین نرسیده بخار می شد. ساعت 12 در حضرت زهرا که در حرم بود ساکن شدیم .برای نهار از  موکب بیرون

امدیم و پس از نیم ساعت غذایی پیدا شد .

حالا که این ها را می نویسم ساعت پانزده و چهل دقیقه است و من درموکب حضرت زهرا هستم .

 

پیمایش به بالا