دی ۱۳۹۸

فارسی 23 آذر

سلام
آقای مجیدی بعد از وارد شدن به علت طولانی بودن درس و طولانی بودن مطالب مسابقه ی روخوانی را برگزار کردند
ما باید درس ششم ( قلب کوچکم را به چه کسی بدهم ؟ ) را برای آقای مجیدی آماده میکردیم
بعد از خوادن متن و نمره گزاری به دانش های زبانی و ادبی صفحه ی 55 رفتیم وآقای مجیدی راجع به آرایه ی تکرار حرف زدند
آرایه ی تکرار آرایه ای است که درمتن به صورت تکرار کلمات ضاهر میشود مثل تمام تمام این قلب کوچولوی کوچولو را ، مثل یک خانه ی قشنگ کوچولو به کسی بدهم که خیلی خیلی دوستش دارم
در این جمله آرایه ی تکرار به خوبی نمایان شده است
نکته ی بعدی قسمتی از جمله به نام مفعول است
مفعول چیزی است که روی آن کار انجام شده و به چند صورت میتوان آن را تشخیص داد
1- « را » البته این نشانه زیاد درست نیست مثل وقتی که میگویند ( لقمان را گفتند: ادب از که آموختی ) در این جمله لقمان مفعول نیست چون در اینجا را به معنای به است و مفعول ادب است چون یک را پنهان شده است
2- باید از فعل به پرسیم چه جیزی را ؟ و چه کسی را ؟ با کمکم این راه به وجود مفعول پی میبریم

فارسی 16 آذر

سلام
ما ناگهان شکه شدیم به جای آقای مجیدی آقای قربانی آمدند
قرار بود آن روز مسابقه ی روخوانی داشته باشیم . اول بچه ها فکر کردند آقای قربانی از قضیه ی مسابقه چیزی نمیدانند برای همین بچه ها سعی کردند کاری کنند که آقای قربانی متوجه نشود امروز مسابقه داریم ولی بعد آقای قربانی آنها را ضایع کرد و گفت که من در قبل از این جلسه با آقای مجیدی درس های امروز را چک کردم . همی بچه ها هیچ حرفی نزدند . آقای قربانی گفتند کتاب هایتان را باز کنید و ایشان شروع کردند به پرسیدن مسابقه ی روخوانی .
بعد از این که هر فرد قسمت خودش را میخواند آقای قربانی برای هرکدام در دفتر آقای مجید ینمره ای مگذاشت البته به جای نمره A B C D می گذاشتند تا آقای مجیدی خودشان راجع به نمره ی آن تصمیم بگیرند .

ترکش ها ی ولگرد. نویسنده :داوود امیریان محمد صیادزاده

پپچ و مهره اى ها
دسته ما معروف شده بود به دسته پیچ و مهره اى ها! تنها آدم سالم و اوراقى نشده، من بودم که تازه کار بودم و بار دوم بود که جبهه آمده بودم دیگران یک جاى سالم در بدن نداشتند.یکى دست نداشت، آن یکى ی پا یش مصنوعى بود و سومى نصف روده هایش رفته بود و چهارمى با یک کلیه و نصف کبد به زندگانى ادامه مى داد و… یکبار به شوخى نشستیم و داشته هایمان – جز من – را روى هم گذاشت می و دو تا آدم سالم و حسابى و کامل از میانمان بیرون آمد! دست، پا، کبد، چشم و دهان و دندان مجروح و درب و داغون کم نداشتیمخلاصه کلام جنس مان جور بود. یکى از بچه ها که هر وقت دست و پایش را تکان مى داد انگار لولاهایش زنگ زده و ریزش داشته باشد، اعضاا و جوارحش صدا مى کرد، با نصفه زبانى که برایش مانده بود گفت »: غصه نخورید  این  دفعه که رفتیم عملیات از تو کشته هاى دشمن یا یک دو جین لوازم یدکى مانند چشم و گوش و کبد و کل می آوریم یا دو سه تا عراقى چاق و جثه دار پ دای مى کن می و مى آور می عقب و برادرانه ب نی خودمان تقس مى کنیم تا هر کس کم و کسرى داشت، بردارد.على، تو به دو سه متر روده ات مى رسى.اصغر، تو سه بند انگشت دست راستت جور مى شود.ابراهیم تو کلیه  دار مى شوى و احمد جان، واسه تو هم یک مغز صفرکیلومتر کنار مى گذاریمشاید به کارت آمد « همه خندیدند جز من» آخر احمد من بودم

برادران مزدور نویسنده :داوود امیریان محمد صیادزاده

هی می شنیدم در جبهه امداد غیبی بیداد می کند و حرف و حدیث ها ی فراوان راجع به این موضوع شنیده بودم خیلی دوست داشتم جبهه بروم و سر از امداد غیبی در آورم تا اینکه پام به جبهه باز شد ومدتی بعد قرار شد راهی عملیات شویم بچه هاها از دستم ذله شده بودند بس که ههی از معجزات امداد غیبی پرسیده بودم یکی از بچه ها عقب ماشین که سوار بودیم گفت می خواهی بدانی امداد غیبی یعنی چه با خوشحالی گفتم خب معلومه ناقافل یک قابلمه را محکم کرد تو سرم تا چانه رفتم تو قابلمه سرم تو قابلمه کیپ کیپ شد آنها می خندیدند و من گریه می کردم ناگهان زمین و زمان به هم ریخت و صدای انفجار و شلیک گلوله بلند شد. دیگر باقیش را یادم نیست. وقتی بخود آمدم که دیدم افتاده ام گوشه ای و دو سه نفر به زور دارند قابلمه را از سرم بیرون می کشند.لحظه ای بعد قابلمه درآمد و نفس راحتی کشیدم. یکی از آنها گفت پسر عجب شانسی آوردی تمام آنهایی که تو ماشین بودند شهید شدند جز تو.ببین ترکش به قابلمه هم خورده. آنجا بود که فهمیدم امداد غیبی یعنی چه.

رفاقت به سبک تانک نویسنده:داوود امیریان محمد صیادزاده

نزدیک عملیات بود و مو ها ی سرم بلند شده بود باید کوتاهش می کردم مانده بودم معطل تو ان برهوت که جز خددمان کسی نیست سلمانی از کجا پیدا کنم تا اینکه خبر دار شدم یکی از پیرمرد ها ی گردان یک ماشین سلمانی دار و صلواتی مو ها را اصلاح می کند رفتم سراغش دیدم کسی زیردستش نیست طمع کردم و با چرب زبانی قربان صدقه اش رفتم و نشستم زیر دستش اماکاش نمی نشستم چشمتان روز بد نبیند باهر حرکت ماشین بی اختیار از زور درد از جا می پریدم ماشین نگو تراکتور بگو به  جای بریدن مو ها غلفتی از ریشه وپیاز می کندشان از بار چهارم هر بار که از جا می پریدم با چشمان پر از اشک سلام می کردم پیرمرد دو سه بار جواب سلام مرا داد اما بار اخر کفری شد و گفت :تو چت شده سلام می کنی یک بار سلام می کنند گفتم :راستش به بابام سلام می کنم پیرمرد دست از کار کشید و با حیرت گفت :چی به پدرت سلام می کنی کو پدرت  اشک چشمانم را گرفتم و گفتم :هربار که شما با ماشین تان مو هایم را می کنید پدرم جلو چشمم می آد و به و من به احترام بزرگ تر بودنش سلام می کنم پیرمرد اول چیزی نگفت اما بعد پس گردنی جانانه ای خرجم کرد و گفت بشکنه این دست که نمک نداره… مجبوری نشستم و سیصد چهارصد بار دیگر به آقا جانم سلام کردم تا کارم تمام شد

خمپاره های فاسد نویسنده :داوود امیریان محمد صیادزاده

حیف نیست

این جمله تکیه کلام ابراهیم بود جوانی کاری و پرتلاش مومن و البته کمی هم زود باور کافی بود برود کنار منبع اب و تکه صابونی را که تبدیل به ورقه شده و کنار مانده باشد ببیند ان وموقع سرتکان می داد و با افسوس می گفت حیف نیست می شود از همینیک ذره صابون هم استفاده کرد بعد ان ورقه صابون را در یک کیسه نایلون می انداخت تا زمانی که تکه صابون ها زیاد می شد ان ها را خشک می کرد بعد یا رنده شان می کرد یا با زور بازو قوطیشان می کرد و یک قالب صابون در چند رنگ درست می کردو در اخر هم با  خوشحالی به اطراف نگاه می کرد و می گفت:بفرمایید نگاه کنید یه قالب صابون دارم حیف نبود این قالب صابون را بیرون می انداختیم انصافا کارش درست بودو ما را شرمنده می کرد اما مسله ای که و بعضی وقت ها خودش و گاهی اطرافیانش رابه درد سر می انداخت سادگی اش بود

یک بار زیراتش عراقی ها کنارم نشسته بود یحو ابراهیم گفت عجیب است ازش پرسیدم چی عجیب است گفت این خمپاره ها چراقبل از رسیدن ببه زمین منفجر می شوند من هم تصمیم گرفتم سر کارش بگذارم بهش گفتم اینا خمپاره ها ی فاسده که روس ها و چینی ها به عراقی می فروشند که به این ها خمپاره زمانی می گویند چندهفتته بعد او به دیدن یکی از هم دهاتی هایش می رود که در قسمت خمپاره خدمت می کرده استهم دهاتی ابراهیم که علی مراد نام داشت داشت برای ابراهیم انواع خمپاره ها را نام برد خمپاره 60 خمپاره81خمپاره120و بالاخره خمپاره زمانی ابراهیم همان موقع نقشه ای کشیدشب شد وبه اسرار علی مراد ابراهیم همان جا ماند نصف شب بود که ناگهان همه از صدا ی خمپاره بیدار شدندوقتی فهمیدند همه شان در همان اتاق هستند ترسیدند همان موقع علی مراد یاد ابراهیم افتاد بر سر زناناز اتاق خارج شد درست فکر می کردابراهیم می خواست در موقع عملیات خمپاره ها همه سالم باشد همان موقع بیسیم به کار می افتد علی مراد با ترس و لرز گوشی رابرداشت فرمابده از پشت گوشی گفت  بارکلا مثل اینکه عراقی ها ان روز قصد نفوز به جبهه ی ما را داشتند اما به علت شیرین کاری ابراهیم موفق به این کار نشد ند چند روز بعد به حساب لشکر اقا ابراهیم به مشهد رفت

مهارت اشپزی۳۰آذر ۱۳۹۸

این جلسه قرار بر این بود که ۲ گروه از ۳ گروه خوراک سبزی جات درست کنند و گروه دیگر بادمجان اول اقای کیوان داریان طریقه پخت هر دو را از هر دو گروه پرسیدند و بعد خودشان توضیح دادند بعد ما مواد لازم را روی کاغذی یاداشت کردیم و به خرید رفتیم در راه گفتند که امروز باید قیمت هر چیز و وزن ان را به پرسید و یاداشت کنید ما مواد لازم که ایناها بود را خریدیم

۱.سیب زمینی ۲.لوبیا سبز۳.قارچ۴.هویج۵.کدو ۶.کره

بعد از خرید اینها به مدرسه برگشتیم چون گروه ما گروه خوراک سبزیجات بود من فقط دستور خوراک سبزیجات را توضیح می دهم اول سیب زمینی ها را گذاشتیم تا بپزد بعد هم باقی چیز ها را به ترتیب شستیم ریختیم تا بپزد سیب زمینی ها را به سختی پوست کندیم و به حالت خلالی قاچ کردیم و با گازی که نشتی گاز داشت به سختی سرخ کردیم بعد بقیه مواد را که در اب گذاشته بودیم تا بپزد را اب کش کردیم و در ماهیتابه کره ریختیم تا اب شود بعد سبزیجات پخته شده را تفت دادیم و در اخر سیب زمینی ها را هم به ان اضافه کردیم این کار را دو بار انجام دادیم و اماده شد برای خوردن ساعت حدود ۳ونیم بود که شروع به خوردن کردیم به همراه اقای مجیدی و برخی نهمی ها و بعد به خانه رفتیم

مشق ها

نوشتن گزارش و دیگر هیچ تازه جلسه اخر هم بود

به نام خدا مستند سازی کلاس هدیه ها شنبه

همه ی بچه ها منتظر بودند که کار گروهی بچه ها را ببینند معلم که امد گفتند بچه ها از حالا تا سه ربع دیگر وقت دارید بچه ها زود کارشان را شروع کردند اول که اقای صیاد زاده گفت موضوع کتاب ان بیست و سه نفر است بعد یک فیلم از اسارت ان بیست و سه نفر گذاشتند بعد از فیلم اقای صیاد زاده یکی از ان بیست و سه نفر را معرفی کرد به نام مهدی طهانیان که اقای صیاد زاده گفت اینفرد تنها 13 سال داشته و کوچکترین فرد در دوران اسارت بوده و بعد گفتند این شخص کلی خاطره دارد و یکی از خاطره های جالب ان امداد غیبی بوده بعد یک فیلم کوتاه از امداد غیبی برای شناخت امداد غیبی گذاشتند بعد که کمی از امداد غیبی صحبت کردند یک فیلم از رهبر انقلاب درباره ی ان بیست و سه نفر گذاشتند بعد که فیلم تمام شد انتشارات کتاب ان بیست و سه نفر را گفتند و بعد کارشان را تمام کردند                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                   پایان     

 

درس ورزش28/9/98

بسم الله الرحمن الرحیم

زنگ خورد ما سریع نماز را خواندیم رفتیم داخل حیاط صف شدیم اقای همتی گفت بچه ها امروز امتحان ورزش داریم یک مقداری مینیبوس ها دیر امدند وقتی مینیبوس ها امدند سریع سوار شدیم و رفتیم اقا هی تو ماشین با ذوق میگفتن بچه ها امروز امتحان ورزش داریم ما دیگه رسیدیم به ورزشگاه. داخل سالن شدیم اقا به مسئول ورزشگاه گفت اگه میشود تور والیبال را ببندین. چون می خواهیم دو تا کلاس را از هم جدا کنیم. خوب امتحان شروع شد اقا گفت اولین امتحان دو است. همه اولین امتحان را رد کردند. دومین امتحان این بود که در 1 دقیقه 70 دراز نشست برویم تا همه رفتن دراز نشست ها را کمر و گردنشان درد گرفت و اخرین امتحان شنا بود ما باید 10 تا شنا برویم اخر سر که مقداری زمان اوردیم حمله به گل بازی کردیم بعد دیگر از ورزشگاه رفتیم بیرون سوار مینیبوس شدیم و بازگشتیم به مدرسه

 

پایان

کلاس تیر اندازی 23 آذر

آمادگی برای رفتن

به دلیل آینکه حاج آقا ناصری زود تر از آقا ی مجیدی به مدرسه می آمد کسانی که سرویس داشتند با حاج آقا رفتند و آنهایی که نداشتند با آقای مجیدی رفتند.

در ابتدای کلاس

مانند جلسه ی قبل حاج آقا از ما اول کمی سوال راجع به تیر اندازی پرسیدند تا ببینند کسی چیزی را یادش نرفته باشد. همچنیمبه دلیل اینکه این جاسه می خواستیم ایستاده تیر اندازی کنیم ایشان تاکید زیادی روی حالت تیر اندازی در پرسش های خود داشتند.

در ادامه ی کلاس

مانند جلسه ی قبل ایشان اول یکی یکی همه ی بچه هارا جلوی صلاح ها بردند تا اصول ایستادن همه را ببینند .البته برای تمرین ماشه کشی هم بود.در حین تمرین ماشه کشی و تمرین ایستادن حاج آقا یکی یکی می آمدند و اصول ایستادن همه را می دیدند و مشکلات همه را به آنها میگفتند تا ما  آن ها را درست کنیم.

در پایان

مانند جلسه یقبل به همه تیر و سیبل می دادند تا تیر اندازی کنیم.

 

مهارت کار با چوب ـ23\9\98

سلام .اقا که وارد کلاس شدند رفتیم که تخته چوب ها را که تا نصف پیش برده بودیم بیاوریم .در آشپزخانه هم همه ای درست شده بود خیلی شلوغ بود چون کلاس مهارت آشپزی با کلاس ما{مهارت کار با چوب } قاطی شده بود ، انها داشتند آشپزی میکردند و ما هم میخواستیم چوب هایمان را برداریم بلاخره توانستیم بدون مصدوم تمام کنیم?.بعد بچه ها پیشنهاد دادند به حیاط برویم. حیاط سرد نبود و برای همین به انجا رفتیم.این دفعه کارمان سخت تر بود و باید پیچ را در چوب ها ببندیم تا محکم شود . خیلی سخت بود برای همین کارمان با سرعت پیش نمی رفت.اولش حوصله سر بر بود.ولی بعد پر ماجرا شد. ما برای اینکه کارمان راحت تر باشد رفتیم و با دریل توی کارگاه سوراخ شان بکنیم تا راحت تر شود .ما خواستیم. دستگاه را راه اندازی کنیم که دیدیم پیچ مخصوص ندارد و آقای موذنئ گفتند که یک میخ را برو و سرش را صاف کن تا به جای پیچ مخصوص بگذاریم .من رفتم و با دستگاه پرس توی آشپزخانه سرش را صاف کنم ولی آنقدر جلوی آقای صالحی چرخاندم (خیلی محکم) که توانستم بترکانمش (شکست)??????،خب هنوز سرش صاف نشده بود؟ آخرش هم صاف نشد و آقای موذنی یک پیچ دیگر را جایگزین کرد. بعد که چوب ها سوراخ شد توانستیم کارمان را راحت تر از قبل پیش ببریم. تازه امروز یکی از پیچ گوشتی ها سرش خراب شده بود و کارمان سخت تر بود ولی دعوا نمیکردیم چون حضور گرم آقای موذنی نگذاشت??????. خودمان می خواستیم جنگ کنیم ولی اگه میکردیم آن وقت یک منفی میخورد جلوی اسممان توی دفتر انظباطی??.(با تشکر )

پایان

پیمایش به بالا