بهمن ۵, ۱۳۹۸

زمین شناسی ۱دی

آقای معتمدی پس از ورود به کلاس و شروع به درس کردن دادند ایشان یکی از دانش آموزان گفتند تا  از روی کتاب صفحه ۴۷ را بخواند او شروع به خواندن کرد و پس از مدتی آقای معتمدی چند نکته گفت تا ما بنویسیم سپس کمی درباره چرخه آب حرف زد کم کم به روش گلاب گیری مادربزرگش را گفت دوباره همون دانش آموز شروع به خواندن کرد ولی دوباره پس از مدتی کسی سوال بی مربوطی پرسید کلاس منحرف شد گیاه شناسی مثلاً اینکه گل ها را کی باید بکاریم کی باید بکنیم گل محمدی خوب است یا بد است و یا یاس چند مدل دارد ولی قاتل ذکر یکی دیگر از بچه ها دوباره به سر مطلب اصلی برگشتیم و آقا دوباره چند نکته گفت بعد از چند تا از بچه ها سوال پرسی که تقریباً جوابش را جلسه پیش گفته بود ولی کسی جواب این سوال را نمی دانست روش هایی برای به دست آوردن آب شیرین توسط عمل میعان توضیح دادند در وسط توضیحات ایشان زنگ خورد و کلاس تمام شد

ریاضی ۱.۲دی

آقای یادگاری اول جواب سوالات را گفت و سوالاتی که به نظرآسان می‌رسید را همه با یک بی دقت ی کوچک غلط نوشتند جواب سوالات هیاهویی در کلاس ایجاد کرد آن هیاهو انتقادهایی درباره آقای یادگاری و امتحان بود سپس ایشان رفتند دوباره سراغ کتاب ریاضی و صفحات ۶۰ ۶۱ و ۶۲ را حل کردند هر سوال را یک نفر می آمد و حل می کرد چند تا از بچه ها تکلیف انجام نداده بودند ولی آقای یادگاری کاری با آنها نداشت در وسط های کلاس یکی از دانش آموزان که در جشنواره خوارزمی شرکت کرده بود تقاضا داشت تا از کلاس بیرون برود ولی آقای یادگاری اجازه نداد و برگه آقای مجیدی را می خواست تا اجازه بدهد از کلاس بیرون برود دقیقاً از ساعت ۱و۵۰ دقیقه تا ۲و۲۰ دقیقه به درخواست خود ادامه داد تا اینکه اجازه داد تا برود و از آقای مدیر یک برگه بگیرد صورت و برگه خود را آورد و از کلاس خارج شد پس از خروج او آقای یادگاری چند سال دیگر حل کرد و سوت پایان کلاس خورد16:22:08

نگارش ۱دی

اول کلاس قرار بود برگه هایی که در آن حکایت ها و بازنویسی شده بود که آقا تحویل داده شود ولی به اصرار بچه ها تحویل برگه ها به فردا افتاد سپس دو نفر را صدا زدند و گفتند که بیایند پای تابلو چشم یک را بستند و به دیگری گفتن روی تابلو خطی  موج دار بکش و دیگری که چشمش بسته بود باید با راهنمایی نفر دیگر خطی که کشیده بود را دوباره طی کند بعد از انجام این کار آقا توضیح داد که وقتی نویسنده در داستان چیزی می نویسد  مانند آن خط موج دار است وقتی کسی آن متن را میخواند مانند کسی است که با چشمان بسته دوباره آن خط را طی می کند �ی‌تواند درست مانند آن خط بکشد ولی اگر آن فرد درست راهنمایی کند می تواند شبیه به آن را بکشد سپس از ما خواست تا با نوشتن یک جمله درباره یک شی از بقیه بخواهیم تا آن شی راحدس بزنند  فقط باید توجه میکردیم که نباید مثل معما چیز گنگی نباشد بلکه چیزه واضح و روشنی باشد بعد از مدتی کوتاه همه یکی یکی جمله های خود را خواندند و بقیه آن را حدس زدند

ریاضی ۱.۱دی

در شروع کلاس به دلیل این که از قبل قرار بود جلسه امتحان گرفته شود غوغای درباره زمان امتحان ایجاد شد که اول زنگ امتحان را بگیرند آخر زنگ امتحان را بگیرند یا حتی زنگ بعدی آن را بگیرند ولی آقای یادگاری با گفتن اینکه در پایان همین زنگ امتحان را می گیرم به این هیاهو خاتمه داد سپس شروع به حل کردن صفحه  ۵۹ و کمی از ۶۰ کرد بعد امتحان را آغاز کرد امتحان روی برگه چاپی نبود بلکه باید خودمان سوال ها را می‌نوشتیم و جالب این بود که آقا تازه می خواست سوال ها را طرح کند سوالات به نظر آسان می‌آمدند سوال اول که کمی مشکل داشت صحیح  شد قرار بود که چند دقیقه زنگ برگه‌ها گرفته شود ولی به دلیل اصرار بچه ها تا پایان زنگ امتحان برقرار بود

عربی ۱ دی

آقا کمی تاخیر داشتند بعد از ورود به کلاس گفتند کمی برای امتحان بخوانید و زمان کوتاهی برای خواندن درس داده شده هفته گذشته دادند سپس امتحان گرفتند جالب اینجا بود که شارژر لپ تاپ کم بود و وسط امتحان لب تاپ خاموش شد ولی به دلیل زرنگ بودن فن یار سریع لپ تاپ دوباره روشن شد ایشان صفحات بعد از امتحان به ما گفتند تا حل کنید و ایشان نیز برگ‌ها را تصحیح کنند بعد از تصحیح کردن برگها وقته حل کردن سوالات نیست تموم شد ایشان اول کسانی که نمره برگه شان زیر سه شده بود را از کلاس بیرون انداخت و کلاس خلوت شد بعد شروع کردیم به حل کردن شروع سوالات البته این سوال که نبود متنی بود که گفته بودند ترجمه کنید در آخرین خط از متن بودیم که کسانی که از کلاس بیرون رفته بودند به کلاس برگشتند و مکثی کوتاه بین ترجمه متن افتاد ولی دوباره کلاس به حالت سابق بازگشت و متن کامل ترجمه شد سپس ایشان تکلیف ها را گفتند و کلاس تمام شد

درس ورزش28/10/1398

بسم الله الرحمن الرحیم

همه سریع نماز را خواندن تا توی حیاط صف شویم برویم ورزشگاه . امروز قرار بود برویم زمین اسفالت اقای طهرانی در مدرسه را باز کرد تا بریم ما توی کوچه ها راه میرفتیم بعضی وقت ها زیر پاهایمان اب بود بعضی بچه ها تو راه از سوپری ها خوراکی می خریدند خوب دیگه بعد از 10 دقیقه رسیدیم اقای همتی گفت دو به دو وایسید تا بدویم 5 دور دویدیم همه هلاک شدیم هنوز نرسیده خسته شدیم بعد اقای طهرانی مارا گرم کرد تا شروع به بازی کنیم اقا زمین را به دو قسمت کرد بعد تیم کشی کردیم و شروع به بازی کردیم من باتیم حبیب الهیان بودم توی بازی خطا های زیادی بود ولی گل داشت یکی از گل ها با پرتاب ات من بود تقریبا بازی خشنی بود ما 2به1 بردیم بعد همه خیس عرق و بستنی به دست صف شدن برای برگشت طول کشید تا برسیم. ما رسیدیم

پایان

درس ورزش 19/10/1398

بسم الله الرحمن الرحیم

زنگ خورد ما تو حیاط جمع شدیم اقا مارا صف کرد تا سوار مینیبوس بشویم توی راه بچه ها میخندیدن وباهم صحبت می کردند تا رسیدیم بچه ها سریعا وارد سالن شدیم و همه دو نفر دو نفر ایستادند و اقای طهرانی گفت اروم اروم بدوید که 5 دور شود ما دویدیم بعد روی یک خط ایستادیم و خود را گرم کردیم تا راحت فوتبال وبازی کنیم وقتی تموم شد اقا به مسوولین ورزشگاه گفت اگه میشود تور والیبال را بزنید بعد اقای همتی اول والیبلی ها را جدا کرد و بعد کلاس هدف و مسوولیت را جداکرد برای فوتبال تیم کشی ها انجام شد و ما شروع به بازی کردیم داخل این بازی خطا های زیاد بود اول کار تیم مقابل ما خیلی خوب بازی کرداما اخر ما 6 به 3 برنده شدیم اخر سر همه خیس عرق بودند ما از سالن رفتیم بیرون سوارمینیبوس شدیم و بازگشتیم مدرسه

پایان

 

 

فیزیک چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۸

این هفته چهارشنبه ما قرار بود که ارتباط بازی که یک شنبه کرده بودیم را با پایستگی انرژی بنویسیم و سوالات اضافه که برای اضافه کردن نمره امتحان هم بود ببینند و قرار هم بود که قسمت دوم فصل هشت کتاب خیلی سبز را هم کامل کنیم اقا وارد کلاس شدند همه بچه ها کتاب خیلی سبزشان را روی میز گذاشتند به همراه دفتر اقا از اول دفتر و کتاب ها را چک کرد و سوالات اضافه کتاب خیلی سبز را هم دیدند بعد شروع کردند به درس دادن دفتر را باز کردیم یک جمله به جملاتی که قبلا کفته بودند اضافه کردیم و به سراغ کتاب رفتیم بچه ها یکی یکی از روی متن کتاب خواندند و هر جا که لازم بود اقا ان را توضیح دادند جمله ای که در دفتر گفته بودند این بود انرژی جنبشی به سرعت و ارتفاع بستگی دارد

ما فکر کنید گتاب را خواندیم و روی ان کمی صحبت کردیم

تعریف پایستگی انرژی که در کتاب هم هست مقدار کل انرژی ثابت می ماند

در این جلسه کمی هم در باره هدر رفت انرژی صحبت کردیم

مشق ها

نوشتن همه ی خوراکی هایی که در روز های پنج شنبه جمعه و شنبه خورده ایم و جمع کالری های ان

فیزیک یکشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۸

اقای صیاد زاده زنگ قبل با بچه های هدف با سایت PHETکار کرده بودند و زنگ که خورد ما کلاسمان را با هدفی ها عوض کردیم تا نخواهیم همه ی لپ تاپ ها را به پایین بالا ببریم تا خیلی از زمان کلاس برود ما در قسمت اسکیت باز سایت رفتیم اقای صیاد زاده چند سوال از قبل طرح شده به ما دادند که از طریق سایت به ان ها جواب دهیم ما در قسمت مقدماتی اسکیت باز به این سوال ها پاسخ دادیم اقا سر هر گروه می امدند و جواب های ان را تصحیح می کردند اگر که جواب های ان درست بود به ان می گفتند که به قسمت بعدی که اصتکاک است برو و اگر جواب های ان درست نبود به ان می گفتند که روی ان ها باز هم فکر کن وقتی همه به قسمت اصتکاک رفتند گفتند که هرچه از این دو قسمت فهمیده اید در زیر همان سوالات بنویسید ما هم چند خطی مطلب به زیر سوالات اضافه کردیم بعد گفتند که می توانید به قسمت بازی هم بروید و سه سوال از ان طرح کنید و بنویسد ان ها را به همراه جواب ما هم سوالات را نوشتیم و برگه را به اقا تحویل دادیم

مشق ها

کامل کردن خیلی سبز برای نمره

کلاس مهارت آکواریم 3 بهمن

در ابتدای کلاس

در همان ابتدای ترم آقای صالحی به دلیل آوردن شیشه کمی دیر کردند. پس از آوردن آن ها و البته پس از حضور و غیاب هر کس با یکی دیگر گروه می شد چون هر دو نفر یک آکواریم می ساختند. در آخر ساخت هم یکی به خانه می برد و دیگری هم اگر می خواست در خانه می ساخت یا هم اگر می توانست به خخانه ی دیگری میرفت.

ساخت آکواریم

برای ساخت باید اول باید تمامی دیواره ها را با چسب نواره ی پنج سانتی به هم وصل می کردیم و بعد کف آن را با همان چسب می پوشاندیم و بعد از آن آن ها را با چسب آکواریم می چسباندیم. برای گذاشتن چسب آکواریم باید نخد نخد آن ها را می گذاستیم و بعد با دست روی آن ها می کشیدیم تا محکم بچسبند. بعد از انجام دادن آن ها آقای صیادزاده کمدی در کلاس شماره ی سه به ما دادند تا شنبه آن جا را مرتب کنیم و آن ها را در آن جا بگذاریم.

مشق

برای هفته ی بعد هر گروه باید در مورد سه ماهی که دوست دارد پرورش دهد تحقیق کند. 

به نام خدا

وقتی آ قای کنار کوهی وارد کلاس شدند ابتدا بچه ها از جا برخواستند و بعد از آقای کنار کوهی پرسیدند برگه ها را می دهید آقای کنار کوهی گفتند برگه ها صیحیح شده ولی قبلش باید بدم به آقای نوری بچه ها گفتند آقای نوری برگه ها را به شما داده و از برگه ها به ما تکلیف داده اند. آقای کنار کوهی چیزی نگفت و رفتیم سراغ درس ابتدا آقای کنار کوهی تکالیف را دیدند و نمره ها را گذاشتند. آقای کنار کوهی فصل پنج که اسمش محیط زندگی خود ر بشناسیم را شروع کردند بعد سوالات آن درس را گفتند و ما نوشتیم و بعد به چند تا از بچه ها گفتند بخوانید و آن ها هم شروع کردند به خواندن درس در مورد جغرافیا بود یعنی ما بتوانیم جا های مختلف را بشناسیم بعد در مورد نقشه ها حرف زدیم و به همین ترتیب  درس تمام شد. آقای کنار کوهی تکالیف را گفتند تکالیف این ها بود دو فعالیت صفحه 46 و فعالیت صفحی 47 برای همه بچه و فعالیت صفحی 48 سوال شماره 10 برای من.

داستان هایی از داستان راستان

بازاری و عابر :

 

مردی درشت استخوان و بلند قامت، که اندامی و رزیده و چهرهای آفتاب خورده داشت، و  زد و خوردهای میدان جنگ یادگاری بر چهرهاش گذاشته و گوشه چشمش را دریده بود، با قدمهای مطمئن و محکم از بازار کوفه میگذشت. از طرف دیگر مردی بازاری در دکانش نشسته بود. او برای آنکه موجب خنده رفقا را فراهم کند، مشتی زباله به طرف آن مرد پرت کرد.

مرد عابر بدون اینکه خم به ابرو بیاورد و التفاتی بکند، همان طور با قدمهای محکم و مطمئن به راه خود ادامه داد. همینکه دور شد یکی از رفقای مرد بازاری به او گفت : هیچ شناختی که این مرد عابرکه تو به او اهانت کردی که بود؟!  نه، نشناختم! عابری بود مثل هزارها عابر دیگر، که هر روز از جلو چشم ما عبور میکنند، مگر این شخص که بود؟  عجب! نشناختی؟! این عابر همان فرمانده و سپهسالار معروف، مالک اشتر نخعی، بود.  

 عجب! این مرد مالک اشتر بود؟! همین مالکی که دل شیر از بیمش آب میشود، و نامش لرزه براندام دشمنان میاندازد؟  

بله مالک خودش بود.

ای و ای به حال من! این چه کاری بود که کردم، الان دستور خواهد داد که مرا سخت تنبیه و مجازات کنند. همین حالا میدوم و دامنش را میگیرم والتماس میکنم تا مگر از تقصیر من صرف نظر کند . به دنبال مالک اشتر روان شد. دید او راه خود را به طرف مسجد کج کرد.

به دنبالش به مسجد رفت، دید به نماز ایستاد. منتظر شد تا نمازش تمام شود.  

رفت و خود را معرفی کرد، و گفت : من همان کسی هستم که نادانی کردم و به تو جسارت نمودم.
مالک : ولی من به خدا قسم به مسجد نیامدم، مگر به خاطر تو، زیرا فهمیدم توخیلی نادان و جاهل و گمراهی، بیجهت به مردم آزار میرسانی.
دلم به حالت سوخت. آمدم درباره تو دعا کنم، و از خداوند هدایت تو را به راه راست بخواهم. نه، من آن طور قصدی که تو گمان کرده ای درباره تو نداشتم

داستان هایی از داستان راستان

علی و عاصم

 

علی – علیهالسلام – بعد از خاتمه جنگ جمل وارد شهر بصره شد . در خلال ایامی که  در بصره بود، روزی به عیادت یکی از یارانش، به نام علاء بن زیاد حارثی رفت.

این مرد خانه مجلل و وسیعی داشت. علی همینکه آن خانه را با آن عظمت و وسعت دید، به او گفت : اینخانه به این وسعت، به چه کار تو در دنیا میخورد، در صورتی که به خانه وسیعی در آخرت محتاجتری؟! ولی اگر بخواهی میتوانی که همین خانه وسیع دنیا را وسیلهای برای رسیدن به خانه وسیع آخرت قرار دهی، به اینکه در این خانه از مهمان پذیرایی کنی، صله رحم نمایی، حقوق مسلمانان را در این خانه ظاهر و آشکار کنی، این خانه را وسیله زنده ساختن و آشکار نمودن حقوق  قراردهی، و از انحصار مطامع شخصی و استفاده فردی خارج نمایی.  

علاء : یا امیر المؤمنین، من از برادرم عاصم پیش تو شکایت دارم. 

چه شکایتی داری؟ تارک دنیا شده، جامه کهنه پوشیده، گوشه گیر و منزوی شده همه چیز و همه کس را رها کرده.  

او را حاضر کنید !

عاصم را احضار کردند و آوردند. علی ع به او رو کرد و فرمود : ای دشمن جان خود، شیطان عقل تو را ربوده است، چرا به زن و فرزند خویش رحم نکردی؟ آیا تو خیال میکنی که  خدایی که نعمتهای پاکیزه دنیا را برای تو حلال و روا ساخته ناراضی میشود، از اینکه تو از  آنها بهره ببری؟ تو در نزد خدا کوچکتر از این هستی.  

عاصم : یا امیرالمؤمنین، تو خودت هم که مثل من هستی، تو هم که به خود سختی می دهی و در زندگی بر خود سخت میگیری، تو هم که جامه نرم نمیپوشی و غذای لذیذ نمی خوری، بنابراین من همان کار را میکنم که تو می کنی، و از همان راه میروم که تو می روی.  

 اشتباه می کنی، من با تو فرق دارم، من سمتی دارم که تو نداری، من در لباس پیشوایی و حکومتم،وظیفه حاکم و پیشوا وظیفه دیگری است.

خداوند بر پیشوایان عادل فرض کرده که ضعیفترین طبقات ملت خود را مقیاس زندگی شخصی خود قرار دهند. و آن طوری زندگی کنند که تهیدستترین مردم زندگی می کنند.  

تا سختی فقر و تهیدستی به آن طبقه اثر نکند، بنابراین من وظیفه ای دارم و تو  وظیفه ای

داستانی از داستان راستان

 مسیحی و زره علی (ع) :

 

در زمان خلافت علی – علیهالسلام – در کوفه، زره آن حضرت گم شد. پس از چندی در  نزدیک مرد مسیحی پیداشد. علی او را هب محضر قاضی برد، و اقامه دعوا کرد که : این زره از آن من است، نه آن را فروختهام و نه به کسی بخشیدهام. و اکنون آن را در نزد این مرد یافتهام . قاضی به مسیحی گفت : خلیفه ادعای خود را اظهار کرد، تو چه میگویی؟ او گفت : این زره مال خود من است، و در عین حال گفته مقام خلافت را تکذیب نمیکنم(ممکن است خلیفه اشتباه کرده باشد)  

قاضی رو کرد به علی و گفت : تو مدعی هستی و این شخص منکر است، بر اساس این بر تو است که شاهد برمدعای خود بیاوری.

علی خندید و فرمود : قاضی راست میگوید، اکنون میبایست که من شاهد بیاورم، ولی من شاهد ندارم.  

قاضی روی این اصل که مدعی شاهد ندارد، به نفع مسیحی حکم کرد، و او هم زره را برداشت و روان شد.  

ولی مرد مسیحی که خود بهتر میدانست که زره مال کی است، پس از آنکه چند گامی پیمود وجدانش مرتعش شد و برگشت، گفت : این طرز حکومت و رفتار از نوع رفتارهای بشر عادی نیست، از نوع حکومت ،انبیاست و اقرار کرد که زره از علی است.  

طولی نکشید او را دیدند مسلمان شده، و با شوق و ایمان در زیر پرچم علی در جنگ نهروان میجنگد.

داستان هایی از داستان راستان


اعرابی و رسول اکرم :

عربی بیابانی و وحشی، وارد مدینه شد و یکسره به مسجد آمد، تا مگر از رسول خدا سیم و زری بگیرد. هنگامی وارد شد که رسول اکرم در میان انبوه اصحاب و یاران خود بود. حاجت خویش را اظهار کرد و عطائی خواست.

رسول اکرم چیزی به او داد، ولی او قانع نشد و آن را کم شمرد، بعلاوه سخن درشت و ناهمواری بر زبان آورد، و نسبت به رسول خدا جسارت کرد.

اصحاب و یاران سخت در خشم شدند، و چیزی نمانده بود که آزاری به او برسانند، ولی رسول خدا مانع شد.

رسول اکرم بعدا اعرابی را با خود به خانه برد، و مقداری دیگر به او کمک کرد، ضمنا اعراب از نزدیکمشاهده کرد که وضع رسول اکرم به وضع رؤسا و حکامی که تاکنون دیده شباهت ندارد،و زر و خواستهای در آنجا جمع نشده.

اعرابی اظهار رضایت کرد و کلمهای تشکر آمیز بر زبان راند . در این وقت رسول اکرم به او
فرمود : تو دیروز سخن درشت و ناهمواری برزبان راندی که، موجب خشم اصحاب و یاران من شد.

من میترسم از ناحیه آنها به تو گزندی برسد، ولی اکنون در حضور من این جمله تشکر آمیز را گفتی، آیا ممکن است همین جمله را در حضور جمعیت بگویی تا خشم وناراحتی که آنان نسبت به تو دارند، از بین برود؟ اعرابی گفت : مانعی ندارد.
روز دیگر اعرابی به مسجد آمد، در حالی که همه جمع بودند، رسول اکرم رو به جمعیت
کرد و فرمود : این مرد اظهار میدارد که از ما راضی شده آیا چنین است؟ اعرابی گفت : چنین است و همان جمله تشکر آمیز که در خلوت گفته بود تکرار کرد.

اصحاب و یاران رسول خدا خندیدنددر این هنگام رسول خدا رو به جمعیت کرد، و فرمود : مثل من و این گونه افراد، مثل همان مردی است که شترش رمیده بود و فرار میکرد، مردم به خیال اینکه به صاحب شتر کمک بدهند فریاد کردند، و به دنبال شتر دویدند. آن شتر بیشتر رم کرد و فراریتر شد. صاحب شتر مردم را بانگ زد و گفت، خواهش می کنم کسی به شتر من کاری نداشته باشد، من خودم بهتر میدانم که از چه راه شتر خویش را رام کنم.

همینکه مردم را از تعقیب بازداشت، رفت و یک مشت علف برداشت و آرام آرام از جلو شتر بیرون آمد، بدون آنکه نعرهای بزند و فریادی بکشد و بدود، تدریجا در حالی که علف را نشان می داد جلو آمد. بعد باکمال سهولت مهار شتر خویش را در دست گرفت و روان شد.

اگر دیروز من شما را آزاد گذاشته بودم، حتما این اعرابی بدبخت به دست شما کشته شده

بود  و در چه حال بدی کشته شده بود، در حال کفر و بت پرستی  ولی مانع دخالت شما شدم، و خودم با نرمی و ملایمت او را رام کردم

 

قران سه شنبه ۱۳۹۸/۱۱/۳

به نام خدا
امروز اقای حاجی احمدی صفحاتی را که از فبل تکلیف داشتیم را دیدند ونمره گذاشتند سپس ان صفحات که صفحات۶۶و۶۷و۶۹و۷۰ را درستش را به ما گفتندو به ما یاد دادند بعد از ان صفحه ۶۸ را اقای حاجی احمدی میگفتند و ماترار میکردیم بعد از ان هم چند تا از بچه از جمله خودم چند تا از چند ایه را خواندیم
اقای حاجی احمدی میخواستند چیزی بگویند در ابتدا گفتند که هر کی میخواد بگه من نمیخوام انجام بدم چون ما نمیدانستیم چیز خوبیست یا مثلا تکلیف ینگینی می خواهند بدهند من و محققیان و یزدانی گفتیم انجام نمیدهیم بعد اقای حاجی احمدی گفتند که جلسه ی بعد همه غیر از این ۳ تا یک چش بند بیارند و ما هم دلمان سوخت چون لابد چیز خوبی بود ولی در اخر توانستیم که راضیشان کنیم که ما هم بیاوریم و تکلیفمان هم این شد که جلسه ی بعد هم یک چشبند بیاورند
تامام?

پیمایش به بالا