هفتم مسوولیت

زندگی 13 بهمن 98

به نام خدا ( زنگ 1 زندگی)

معلم زندگی در کلاس امد و اول وضعیت ما را در ترم جدید به ما نشان داد من بر خلاف ترم های قبل وضعیت بسیار خوبی داشتم بعد از این که همه وضعیت خود رادیدند معلم از بچه ها پرسید که برای امتحان کتاب ( 150 # ) که باید اولیا امتحان بدهند چه کرده اید صدای بچه ها بلند شد که همه می گفتند پدر و مادر ما چیزی از این کتاب نمی خوانند و بهانه های مختلف می اورند بعد از این که همه ی صدا ها خاموش شد معلم گفت که همه به ترطیب میز ها بیایند و کار ها ای که انجام داده اند برای این که اولیا کتاب را بخوانند چه بوده است به نظر من اکثریت موفق نشده بودند که پدر و مادر شان را درس خوان کنند بعد از این که همه کار ها ای که کرده اند را گفتند برای انتخابات دوباره ی نماینده ی کلاس بچه ها دست بکار شدند من کاندید شدم و اکثریت رای ها با من بود و من کاندید شدم وبعد صبحانه در کلاس خوردیم و کلاس تمام شد

( زنگ 2 زندگی)

معلم به کلاس امد و به من گفت با اجازه ی اقای صیاد زاده چند تا از قفسه های چوبی ای که در مهارت های قبل ان ها را ساخته ایم را به کلاس بیا وریم تا در انها گل ها ای که برا ی تصویه ی هوا بهتر است بخریم یا از خانه بیا وریم ودر قفسه ها بگذاریم وقتی با نکبت تمام قفسه ها را به بالا اوردیم برای گروه بندی بچه ها به توری که به نعف خودشان باشد وکاملا ( دیکتا توری ) گروه بندی کرده بودند که من وقتی گروه ها را دیدم می خواستم به کسی که این تور گروه ها را درست کرده فحش های خیلی بدی بدهم بعد از این که روش دیگری برای گروه بندی انتخاب کردیم که الان هم هنوز دو گزینه پیش رو داریم بچه ها ای که مغرور و خود خواه بودند دست به اعتراز زدند و خاهان رای گیری دوباره شدند که زنگ تمام شد و ما هنوز 2 گزینه برای گروه بندی داریم

(قرعه کشی) ( گروه های سفره)
برای رای گریری تعداد نفرات قرعه کشی فقط 8 نفر بود ولی وقتی بعضی ها دیدند گروه سفره به ضرر شان است خاهان قرعه کشی شدند

کلاس قرآن 10/ 11/ 98

در ابتدا 

در ابتدای کلاس آقای حاجی احمدی شروع به دیدن مشق ها کرد. پس از دیدن آن ها یکی یکی صدا می زدند تا جمله های عربی و ترجمه ی خودشان را بخوانند. سپس آقای حاجی احمدی شروع به دو به دو صدا زدن برای پرسش رو خوانی درس شدند که یکی از آنها خودم بودم. 

طوفانی در دریا طوفانی در دل

پس از خواندن مشق ها و پرسش از صفحه ی شست و هشت به صفحه ی هفتاد و یک رفتیم که داستان آن این بود که وقتی حضرت محمد (ص) مکه را فتح کردند.در آن موقع مردی بود که همیشه مسلمانان را مسخره می کرد. پس از فتح  مکه توسط حضرت محمد (ص) او از این شهر فرار کرد. او رفت و رفت تا به یک دریا رسید. او با خود گفت که آزاد شد و سوار بر کشتی شد. در بین راه طوفانی گرفت. او به خدا گفت که اگر من نجات پیدا کنم به دین اسلام رو می آورم. پس از نجات یافتن از آن کشتی پیش پیامبر رفت و از او خواستار بخشش شد. بعد گروه گروه شدیم و روی خواندن تمرین کردیم و قرار شد برای هفته ی بعد هم باید این کار را بکنیم.

 

زندگی/هفتم بهمن ماه

به نام خدا

معلم زندگی سر کلاس ما امد و اول تکلیف ها ی ما را دید  تکلیف ما این بود که ما باید یک نقشه ی ذهنی در باره ی مسوولیت  با فیلمی که دربله معلم فرستاده بود می ساختیم  . بعضی ها مثل من با دیدن فیلم  (وورد 8) در وورد یک نقشه ی ذهنی ساخته بودند  وبعضی در دفتر تکلیف ها را انجام داده بودند بعد از دیدن تکلیف ها  معلم یک پاور پوینت  در باره ی مسوولیت پذیری  داشت که برای ما پخش کرد در پاور پوینت  نکاتی در باره ی مسوولیت پذیری نوشته بود  برای مثال در یک نوشتهگفته بود که مسوولیت ها ی ما  چیزی نیست که مردم انها را به ما یاداوری کنند  فرد مسوولیت پذیرخود برای مسوولیت ها داوتلب شده و به موقع مسوولیت هایش را انجام میدهد بعد از یادگیری  نکات درس سوت به صدا در امد و کلاس تمام شد

کلاس تاریخ ۱۰ بهمن ماه

به نام خداوند بخشنده

آقا وارد کلاس شدند و بچه ها را ساکت کردند. گفتند که امروز فیلمی میخواهم بگذارم. آقا که فیلم را می خواستند بزارند درد سر هایی پیش آمد مثل اینکه لبتاب را باید عضو کرد. بعد از این همه درد سر آقا فیلم را گذاشتند و گفتند أین فیلم در باره حکومت ماد ها است. فیلم را که گذاشتند اولش  دو مرد داشتند با هم حرف هایی در باره ی این حکومت قدرت من حرف می زدند بعد که داستان اصلی شروع شد داستان در باره ی أین بود که ماد ها برای اولین‌بار شکست خوردن و بعد یکی از نوادگان پادشاه ماد انتقام گرفت. بعد این داستان داستانی بود که  وقتی ماد ها می خواستند که جنگی را شروع کنند خورشید گرفتگی پیش می آید و آن ها فکر میکنند که این جنگ بر صلاح نیست که بر گذار شود بنا بر این با هم صلح میکنند و بعد سوت زنگ تفریح میخورد????

اجتماعی۱۳۹۸/۱۰/۱۱

اقای کنارکوهی واردکلاس شدند،سلام کردندوگفتند:(تکالیف جلسه ی قبل که دادم رابی زحمت بگذاریدروی میزتاببینم).همه تکالیف که صفحه ی۴۸،۴۷،۴۶بودراانجام دادند.به غیرازچندنفرهمه تکلیف داشتند.اقای کنارکوهی میخواستندکه تکالیف رابه این صورت که هرنفریکی ازسوال های تکلیف رابخواندوجواب بدهدهم چک کنند؛امانشد.بعدهم اقای کنارکوهی گفتند:(چندنفرازروی متن درس که یکی ازانهاهم من بودم بخوانند).البته چون متن راروان ترخواندم واقای کنارکوهی دید دارم خوب میخوانم،چندخط اضافه تردادندکه بخوانم.مثل همیشه درهرصفحه ای که میرفتیم میگفتند:(سوال این صفحه رابالای صفخه بنویسید).بعدهم موقعی که درحال خواندن یک جمله بودیم میگفتند:(ازاین کلمه تا این کلمه می شودجواب سوال۲).یااینکه جواب سوال هارامی گفتندتاجلوی سوال بنویسیم.بعدهم مابه جای اینکه کتاب رانگاه کنیم،اقای کنارکوهی رانگاه میکنیم.اقای کنارکوهی هم گفتند:(هروقت که باید من رانگاه کنید کتاب رانگاه می کنید؛اماهروقت که باید کتاب رانگاه کنید من رانگاه می کنید مثل جن های درحمام!یکی ازبچه هاپرسید:( چن های توی حمام دیگه چیه؟).اقای کنارکوهی گفتند:(بعدکلاس برایتان می گویم).اقای کنارکوهی درسشان رادادندوزنگ نخورد،برای همین جن های درحمام رابرایمان گفتند.گفتندکه:(قبلاخانه ها حمام نداشته،برای همین می رفتند خزینه.یک نفرتصمیم گرفت که جای اینکه صبح برودبه حمام نصف شب برود.وقتی که واردحمام می شود،به رختن کن می رود ولباس هایش رادرمی آورد،موقع واردشدن به استخرمی بیندیک ردیف جن جلویش ایستاده اند.این مرد که می خواهد فرارکند به سمت رختکن میرود،لباس هایش رابرمی داردو وقتی می خواهد به بیرون ازخزینه یا همان حمام عمومی برود،می بیندکه یک ردیف جن دیگر روبه رویش ایستاده است.به خودش می گوید:(شایداگربگویم بسم الله الرحمان الرحیم جن ها بروند).اووقتی می گوید می بیندجن ها دارندباچشم های خیلی بازنگاهش می کنند.دوباره به خود می گوید:(شایداگربالهجه بگویم بروند).بالهجه می گویداما جن ها نمی روند.دوباره می گوید:(شایداگرباصوت بگویم بروند).باصوت هم می گوید اما نمی روند.تازه می گویندالله.)بعداقای کنارکوهی می گوین این مسئله من باشما است.من با صوت،لهجه،معمولی هم بگویم بازهم حرف خودتان را می زنید).بعدازچنددقیقه ی کوتاه اقای فخری صوت را زدند.                                                                              پایان

درس نگارش 8/11/1398

بسم الله الرحمن الرحیم

اقا با کتاب مثنوی و معنوی وارد کلاس شد اقا گفت کیا تکلیف شاخه ای کردن فهرست یک کتاب را اورده اند تعدادی از بچه ها دستشون را بالا بردند و امدند به اقا نشان دادند و مثبتش را گرفتند بعد اقا شروع کرد توضیح دادند درباره ی نویسنده ی کتاب مثنوی و معنوی یعنی جناب اقای  مولوی . قرن و سن ان را گفت بعد شروع به  گفتن زندگی نامه اش کرد. من گفتم اقا می شود چند بیتش را بخوانید گفتن کمی صبر کن تا برایتان بخوانم وقتی حرفم تمام شد می خوانم اقا که حرفشان تمام شد کتاب را باز کرد و چند بیت را خواند و معنی کرد …. بعد گفت یک حکایت می خواهم برایتان بخوانم که چند پسر بچه بودند که در کتب خانه ای درس می خواندن یک معلم داشتند که همیشه می آمد و هیچ وقت مریض نمی شد که دیگر نیاید ان ها دوست داشتند ان معلم نیاید به علست این که به شدت این معلم سخت گیر بود یک روز به اقا گفتند ای معلم صورت شما کمی زرد شده نکند مریض هستید معلم هم گفت شاید مریضم و دیگر نیامد و پسران خوشحال شدند . تا داستان تمام شد زنگ خورد

پایان

ورزش98/11/5

در روز ورزش در ابتدای راه  ایستادیم و تغذیه‌ای گرفتیم و در ادامه راه پیاده به ورزشگاه رفتیم وقتی به ورزشگاه رسیدیم اول در دوره ورزشگاه دویدیم بعد از دویدن تا برای وقتی که میخواستی فوتبال کنیم آماده شویم وقتی می‌خواستیم فوتبال را شروع کنیم همه انتخاب کردن که می خواهم در زمین بزرگ باشند یا زمین کوچک ی زمین‌ها را انتخاب کردیم شروع به انتخاب گروه ها بود هر گروه یک سرگروه داشت که اعضای گروه را انتخاب می‌کرد وقتی فوتبال شروع شد همه چی به خوبی و خوشی پیش میره که در ادامه بازی بگو مگو های پیش آمد که باعث خشونت شد ولی خیلی شدید نبود در حد همان گفت‌وگو بود وقتی داشتیم بازی میکردیم آرمین نظری گفت که می‌خواهد بازی را در تعادل نگه دارد ولی تیم حریف اولین گل را زد در ادامه بازی تیم ما هم یک گل زد و بازی مساوی شد تقلب ها و ناداوری های پیش آمد و برای تیم حریف یک پنالتی داده شد ولی چون  ناداوری بود توپ گل نشد در تعادل نگه  داشته نشد بازی تمام شد وقتی که می خواستیم برویم معلم از یکی از دانش آموزان خواست که توپ والیبال را به او بدهد ولی آن دانش آموز ولی آن دانش آموز این کار را نکرد و توپ شوت کرد و معلم را عصبانی کرد وقتی معلم عصبانی شد آن دانش آموز را  تنبیه کرد و آن را چند بار دور زمین گردان و بعد که تنبیه آن دانش آموزان شد همه دانش‌آموزان با خوبی خوشی به مدرسه برگشتند

هندسه98/11/7

در اول کلاس معلم از همه پرسی که آیا سیب یا آرد آب زده شده یا خمیر آورده است یا نه بعد از پرسیدن این چیزها  معلم گفت که میز ها را به دیوار بچسبانیم که وسط کلاس خالی شود بعد چند نفر از بچه ها رفتن پایین و2 آوردن و همه کنار آن سفره ها نشستند بعد چون چند نفر خمیر آورده بودند از عباسپور که ۱۰ تا خمیر آورده بود قرض گرفتند بعد معلم گفت که همه خمیر ها را به شکل مکعب مستطیل یا مربع مستطیل در بیارید بعد فیلمی جدید گذاشت که درباره تبدیل کردن مکعب به شکلهای هندسی دیگر بود و ما هم باید همان طور می بریدیم و به آن ها در می آورد ولی بعضی از بچه ها به حرف معلم گوش نمی کردند و برای خودشان با خمیرها بازی می‌کردند و شکل های عجیب و غریب درست می کردند و معلم به آنها تذکر داد آنها به تذکر معلم گوش دادند و دقیق این کارها را انجام دادند بعد که زنگ خورد همه سفره ها را جمع آشغال ها را به سطل آشغال ریختند

زندگی 2/11/98

به نام خدا

معلم زندگی  سر کلاس امد  و نمرات و وضعیت مارا به ما نشان داد بعضی ها تغییر کرده و بعضی سر جای قبل مانده بودند معلم زندگی برای ترم جدید  انتخاب  درس ها ای که باید  برای ان در سایت مستند سازی کنیم را  به اختیار خود مان گذاشت  و از پایین جدول شروع کرد  هر کسی درسی که خودش دوست داشت برایش مستند سازی کند  را انتخاب کرد  معلم زندگی این کار را کرد که ببیند  ما  تنبلیم  یا ان درسی که به ما داده  بد بوده است بعد از این که وضیت خود را دیدیم  و درس  ها ی جدید برای مستند سازی  پیدا کردیم معلم زندگی  برای  انتخاب گروه ما را  دسته بندی کرده بود  کسا نی که  در سید (ا) بودند از سید(بی) و(سی) گروه خود را انتخاب می کر دند و فقط یک نفر از یک سید می توانستند انتخاب کنند  من با احسان پور و صیاد زاد  هم گروه شدم  بعد از گروه بندی معلم به ما یک برگه داد در ان برگه تکلیف  جدید ما را بدون نقطه نشته بود معلم به ما گفت که  اول نقطه هایش را بگذا رید و بعد به تکلیفی  که  گفته است عمل کنید بعضی ها توانستند که نقطه ها را بگذارند وهمان وقت تحویل معلم بدهند تا صحیح کند اما بعضی  مانند خود من نتوانستند به موقع نقطه ها را بگذارند معلم گفت : ان ها ای که نتوانستند  نقطه ها را به موقع بگذارند در خانه کامل کنند و به پدر و مادر بدهند تا صحیح کنند در همین حال سوت به صدا در امد و کلاس تمام شد   

عربی ۱ دی

آقا کمی تاخیر داشتند بعد از ورود به کلاس گفتند کمی برای امتحان بخوانید و زمان کوتاهی برای خواندن درس داده شده هفته گذشته دادند سپس امتحان گرفتند جالب اینجا بود که شارژر لپ تاپ کم بود و وسط امتحان لب تاپ خاموش شد ولی به دلیل زرنگ بودن فن یار سریع لپ تاپ دوباره روشن شد ایشان صفحات بعد از امتحان به ما گفتند تا حل کنید و ایشان نیز برگ‌ها را تصحیح کنند بعد از تصحیح کردن برگها وقته حل کردن سوالات نیست تموم شد ایشان اول کسانی که نمره برگه شان زیر سه شده بود را از کلاس بیرون انداخت و کلاس خلوت شد بعد شروع کردیم به حل کردن شروع سوالات البته این سوال که نبود متنی بود که گفته بودند ترجمه کنید در آخرین خط از متن بودیم که کسانی که از کلاس بیرون رفته بودند به کلاس برگشتند و مکثی کوتاه بین ترجمه متن افتاد ولی دوباره کلاس به حالت سابق بازگشت و متن کامل ترجمه شد سپس ایشان تکلیف ها را گفتند و کلاس تمام شد

ریاضی ۱.۱دی

در شروع کلاس به دلیل این که از قبل قرار بود جلسه امتحان گرفته شود غوغای درباره زمان امتحان ایجاد شد که اول زنگ امتحان را بگیرند آخر زنگ امتحان را بگیرند یا حتی زنگ بعدی آن را بگیرند ولی آقای یادگاری با گفتن اینکه در پایان همین زنگ امتحان را می گیرم به این هیاهو خاتمه داد سپس شروع به حل کردن صفحه  ۵۹ و کمی از ۶۰ کرد بعد امتحان را آغاز کرد امتحان روی برگه چاپی نبود بلکه باید خودمان سوال ها را می‌نوشتیم و جالب این بود که آقا تازه می خواست سوال ها را طرح کند سوالات به نظر آسان می‌آمدند سوال اول که کمی مشکل داشت صحیح  شد قرار بود که چند دقیقه زنگ برگه‌ها گرفته شود ولی به دلیل اصرار بچه ها تا پایان زنگ امتحان برقرار بود

نگارش ۱دی

اول کلاس قرار بود برگه هایی که در آن حکایت ها و بازنویسی شده بود که آقا تحویل داده شود ولی به اصرار بچه ها تحویل برگه ها به فردا افتاد سپس دو نفر را صدا زدند و گفتند که بیایند پای تابلو چشم یک را بستند و به دیگری گفتن روی تابلو خطی  موج دار بکش و دیگری که چشمش بسته بود باید با راهنمایی نفر دیگر خطی که کشیده بود را دوباره طی کند بعد از انجام این کار آقا توضیح داد که وقتی نویسنده در داستان چیزی می نویسد  مانند آن خط موج دار است وقتی کسی آن متن را میخواند مانند کسی است که با چشمان بسته دوباره آن خط را طی می کند �ی‌تواند درست مانند آن خط بکشد ولی اگر آن فرد درست راهنمایی کند می تواند شبیه به آن را بکشد سپس از ما خواست تا با نوشتن یک جمله درباره یک شی از بقیه بخواهیم تا آن شی راحدس بزنند  فقط باید توجه میکردیم که نباید مثل معما چیز گنگی نباشد بلکه چیزه واضح و روشنی باشد بعد از مدتی کوتاه همه یکی یکی جمله های خود را خواندند و بقیه آن را حدس زدند

ریاضی ۱.۲دی

آقای یادگاری اول جواب سوالات را گفت و سوالاتی که به نظرآسان می‌رسید را همه با یک بی دقت ی کوچک غلط نوشتند جواب سوالات هیاهویی در کلاس ایجاد کرد آن هیاهو انتقادهایی درباره آقای یادگاری و امتحان بود سپس ایشان رفتند دوباره سراغ کتاب ریاضی و صفحات ۶۰ ۶۱ و ۶۲ را حل کردند هر سوال را یک نفر می آمد و حل می کرد چند تا از بچه ها تکلیف انجام نداده بودند ولی آقای یادگاری کاری با آنها نداشت در وسط های کلاس یکی از دانش آموزان که در جشنواره خوارزمی شرکت کرده بود تقاضا داشت تا از کلاس بیرون برود ولی آقای یادگاری اجازه نداد و برگه آقای مجیدی را می خواست تا اجازه بدهد از کلاس بیرون برود دقیقاً از ساعت ۱و۵۰ دقیقه تا ۲و۲۰ دقیقه به درخواست خود ادامه داد تا اینکه اجازه داد تا برود و از آقای مدیر یک برگه بگیرد صورت و برگه خود را آورد و از کلاس خارج شد پس از خروج او آقای یادگاری چند سال دیگر حل کرد و سوت پایان کلاس خورد16:22:08

زمین شناسی ۱دی

آقای معتمدی پس از ورود به کلاس و شروع به درس کردن دادند ایشان یکی از دانش آموزان گفتند تا  از روی کتاب صفحه ۴۷ را بخواند او شروع به خواندن کرد و پس از مدتی آقای معتمدی چند نکته گفت تا ما بنویسیم سپس کمی درباره چرخه آب حرف زد کم کم به روش گلاب گیری مادربزرگش را گفت دوباره همون دانش آموز شروع به خواندن کرد ولی دوباره پس از مدتی کسی سوال بی مربوطی پرسید کلاس منحرف شد گیاه شناسی مثلاً اینکه گل ها را کی باید بکاریم کی باید بکنیم گل محمدی خوب است یا بد است و یا یاس چند مدل دارد ولی قاتل ذکر یکی دیگر از بچه ها دوباره به سر مطلب اصلی برگشتیم و آقا دوباره چند نکته گفت بعد از چند تا از بچه ها سوال پرسی که تقریباً جوابش را جلسه پیش گفته بود ولی کسی جواب این سوال را نمی دانست روش هایی برای به دست آوردن آب شیرین توسط عمل میعان توضیح دادند در وسط توضیحات ایشان زنگ خورد و کلاس تمام شد

درس ورزش 19/10/1398

بسم الله الرحمن الرحیم

زنگ خورد ما تو حیاط جمع شدیم اقا مارا صف کرد تا سوار مینیبوس بشویم توی راه بچه ها میخندیدن وباهم صحبت می کردند تا رسیدیم بچه ها سریعا وارد سالن شدیم و همه دو نفر دو نفر ایستادند و اقای طهرانی گفت اروم اروم بدوید که 5 دور شود ما دویدیم بعد روی یک خط ایستادیم و خود را گرم کردیم تا راحت فوتبال وبازی کنیم وقتی تموم شد اقا به مسوولین ورزشگاه گفت اگه میشود تور والیبال را بزنید بعد اقای همتی اول والیبلی ها را جدا کرد و بعد کلاس هدف و مسوولیت را جداکرد برای فوتبال تیم کشی ها انجام شد و ما شروع به بازی کردیم داخل این بازی خطا های زیاد بود اول کار تیم مقابل ما خیلی خوب بازی کرداما اخر ما 6 به 3 برنده شدیم اخر سر همه خیس عرق بودند ما از سالن رفتیم بیرون سوارمینیبوس شدیم و بازگشتیم مدرسه

پایان

 

 

درس ورزش28/10/1398

بسم الله الرحمن الرحیم

همه سریع نماز را خواندن تا توی حیاط صف شویم برویم ورزشگاه . امروز قرار بود برویم زمین اسفالت اقای طهرانی در مدرسه را باز کرد تا بریم ما توی کوچه ها راه میرفتیم بعضی وقت ها زیر پاهایمان اب بود بعضی بچه ها تو راه از سوپری ها خوراکی می خریدند خوب دیگه بعد از 10 دقیقه رسیدیم اقای همتی گفت دو به دو وایسید تا بدویم 5 دور دویدیم همه هلاک شدیم هنوز نرسیده خسته شدیم بعد اقای طهرانی مارا گرم کرد تا شروع به بازی کنیم اقا زمین را به دو قسمت کرد بعد تیم کشی کردیم و شروع به بازی کردیم من باتیم حبیب الهیان بودم توی بازی خطا های زیادی بود ولی گل داشت یکی از گل ها با پرتاب ات من بود تقریبا بازی خشنی بود ما 2به1 بردیم بعد همه خیس عرق و بستنی به دست صف شدن برای برگشت طول کشید تا برسیم. ما رسیدیم

پایان

کلاس مهارت آکواریم 3 بهمن

در ابتدای کلاس

در همان ابتدای ترم آقای صالحی به دلیل آوردن شیشه کمی دیر کردند. پس از آوردن آن ها و البته پس از حضور و غیاب هر کس با یکی دیگر گروه می شد چون هر دو نفر یک آکواریم می ساختند. در آخر ساخت هم یکی به خانه می برد و دیگری هم اگر می خواست در خانه می ساخت یا هم اگر می توانست به خخانه ی دیگری میرفت.

ساخت آکواریم

برای ساخت باید اول باید تمامی دیواره ها را با چسب نواره ی پنج سانتی به هم وصل می کردیم و بعد کف آن را با همان چسب می پوشاندیم و بعد از آن آن ها را با چسب آکواریم می چسباندیم. برای گذاشتن چسب آکواریم باید نخد نخد آن ها را می گذاستیم و بعد با دست روی آن ها می کشیدیم تا محکم بچسبند. بعد از انجام دادن آن ها آقای صیادزاده کمدی در کلاس شماره ی سه به ما دادند تا شنبه آن جا را مرتب کنیم و آن ها را در آن جا بگذاریم.

مشق

برای هفته ی بعد هر گروه باید در مورد سه ماهی که دوست دارد پرورش دهد تحقیق کند. 

فیزیک یکشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۸

اقای صیاد زاده زنگ قبل با بچه های هدف با سایت PHETکار کرده بودند و زنگ که خورد ما کلاسمان را با هدفی ها عوض کردیم تا نخواهیم همه ی لپ تاپ ها را به پایین بالا ببریم تا خیلی از زمان کلاس برود ما در قسمت اسکیت باز سایت رفتیم اقای صیاد زاده چند سوال از قبل طرح شده به ما دادند که از طریق سایت به ان ها جواب دهیم ما در قسمت مقدماتی اسکیت باز به این سوال ها پاسخ دادیم اقا سر هر گروه می امدند و جواب های ان را تصحیح می کردند اگر که جواب های ان درست بود به ان می گفتند که به قسمت بعدی که اصتکاک است برو و اگر جواب های ان درست نبود به ان می گفتند که روی ان ها باز هم فکر کن وقتی همه به قسمت اصتکاک رفتند گفتند که هرچه از این دو قسمت فهمیده اید در زیر همان سوالات بنویسید ما هم چند خطی مطلب به زیر سوالات اضافه کردیم بعد گفتند که می توانید به قسمت بازی هم بروید و سه سوال از ان طرح کنید و بنویسد ان ها را به همراه جواب ما هم سوالات را نوشتیم و برگه را به اقا تحویل دادیم

مشق ها

کامل کردن خیلی سبز برای نمره

فیزیک چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۸

این هفته چهارشنبه ما قرار بود که ارتباط بازی که یک شنبه کرده بودیم را با پایستگی انرژی بنویسیم و سوالات اضافه که برای اضافه کردن نمره امتحان هم بود ببینند و قرار هم بود که قسمت دوم فصل هشت کتاب خیلی سبز را هم کامل کنیم اقا وارد کلاس شدند همه بچه ها کتاب خیلی سبزشان را روی میز گذاشتند به همراه دفتر اقا از اول دفتر و کتاب ها را چک کرد و سوالات اضافه کتاب خیلی سبز را هم دیدند بعد شروع کردند به درس دادن دفتر را باز کردیم یک جمله به جملاتی که قبلا کفته بودند اضافه کردیم و به سراغ کتاب رفتیم بچه ها یکی یکی از روی متن کتاب خواندند و هر جا که لازم بود اقا ان را توضیح دادند جمله ای که در دفتر گفته بودند این بود انرژی جنبشی به سرعت و ارتفاع بستگی دارد

ما فکر کنید گتاب را خواندیم و روی ان کمی صحبت کردیم

تعریف پایستگی انرژی که در کتاب هم هست مقدار کل انرژی ثابت می ماند

در این جلسه کمی هم در باره هدر رفت انرژی صحبت کردیم

مشق ها

نوشتن همه ی خوراکی هایی که در روز های پنج شنبه جمعه و شنبه خورده ایم و جمع کالری های ان

داستان هایی از داستان راستان


اعرابی و رسول اکرم :

عربی بیابانی و وحشی، وارد مدینه شد و یکسره به مسجد آمد، تا مگر از رسول خدا سیم و زری بگیرد. هنگامی وارد شد که رسول اکرم در میان انبوه اصحاب و یاران خود بود. حاجت خویش را اظهار کرد و عطائی خواست.

رسول اکرم چیزی به او داد، ولی او قانع نشد و آن را کم شمرد، بعلاوه سخن درشت و ناهمواری بر زبان آورد، و نسبت به رسول خدا جسارت کرد.

اصحاب و یاران سخت در خشم شدند، و چیزی نمانده بود که آزاری به او برسانند، ولی رسول خدا مانع شد.

رسول اکرم بعدا اعرابی را با خود به خانه برد، و مقداری دیگر به او کمک کرد، ضمنا اعراب از نزدیکمشاهده کرد که وضع رسول اکرم به وضع رؤسا و حکامی که تاکنون دیده شباهت ندارد،و زر و خواستهای در آنجا جمع نشده.

اعرابی اظهار رضایت کرد و کلمهای تشکر آمیز بر زبان راند . در این وقت رسول اکرم به او
فرمود : تو دیروز سخن درشت و ناهمواری برزبان راندی که، موجب خشم اصحاب و یاران من شد.

من میترسم از ناحیه آنها به تو گزندی برسد، ولی اکنون در حضور من این جمله تشکر آمیز را گفتی، آیا ممکن است همین جمله را در حضور جمعیت بگویی تا خشم وناراحتی که آنان نسبت به تو دارند، از بین برود؟ اعرابی گفت : مانعی ندارد.
روز دیگر اعرابی به مسجد آمد، در حالی که همه جمع بودند، رسول اکرم رو به جمعیت
کرد و فرمود : این مرد اظهار میدارد که از ما راضی شده آیا چنین است؟ اعرابی گفت : چنین است و همان جمله تشکر آمیز که در خلوت گفته بود تکرار کرد.

اصحاب و یاران رسول خدا خندیدنددر این هنگام رسول خدا رو به جمعیت کرد، و فرمود : مثل من و این گونه افراد، مثل همان مردی است که شترش رمیده بود و فرار میکرد، مردم به خیال اینکه به صاحب شتر کمک بدهند فریاد کردند، و به دنبال شتر دویدند. آن شتر بیشتر رم کرد و فراریتر شد. صاحب شتر مردم را بانگ زد و گفت، خواهش می کنم کسی به شتر من کاری نداشته باشد، من خودم بهتر میدانم که از چه راه شتر خویش را رام کنم.

همینکه مردم را از تعقیب بازداشت، رفت و یک مشت علف برداشت و آرام آرام از جلو شتر بیرون آمد، بدون آنکه نعرهای بزند و فریادی بکشد و بدود، تدریجا در حالی که علف را نشان می داد جلو آمد. بعد باکمال سهولت مهار شتر خویش را در دست گرفت و روان شد.

اگر دیروز من شما را آزاد گذاشته بودم، حتما این اعرابی بدبخت به دست شما کشته شده

بود  و در چه حال بدی کشته شده بود، در حال کفر و بت پرستی  ولی مانع دخالت شما شدم، و خودم با نرمی و ملایمت او را رام کردم

 

داستانی از داستان راستان

 مسیحی و زره علی (ع) :

 

در زمان خلافت علی – علیهالسلام – در کوفه، زره آن حضرت گم شد. پس از چندی در  نزدیک مرد مسیحی پیداشد. علی او را هب محضر قاضی برد، و اقامه دعوا کرد که : این زره از آن من است، نه آن را فروختهام و نه به کسی بخشیدهام. و اکنون آن را در نزد این مرد یافتهام . قاضی به مسیحی گفت : خلیفه ادعای خود را اظهار کرد، تو چه میگویی؟ او گفت : این زره مال خود من است، و در عین حال گفته مقام خلافت را تکذیب نمیکنم(ممکن است خلیفه اشتباه کرده باشد)  

قاضی رو کرد به علی و گفت : تو مدعی هستی و این شخص منکر است، بر اساس این بر تو است که شاهد برمدعای خود بیاوری.

علی خندید و فرمود : قاضی راست میگوید، اکنون میبایست که من شاهد بیاورم، ولی من شاهد ندارم.  

قاضی روی این اصل که مدعی شاهد ندارد، به نفع مسیحی حکم کرد، و او هم زره را برداشت و روان شد.  

ولی مرد مسیحی که خود بهتر میدانست که زره مال کی است، پس از آنکه چند گامی پیمود وجدانش مرتعش شد و برگشت، گفت : این طرز حکومت و رفتار از نوع رفتارهای بشر عادی نیست، از نوع حکومت ،انبیاست و اقرار کرد که زره از علی است.  

طولی نکشید او را دیدند مسلمان شده، و با شوق و ایمان در زیر پرچم علی در جنگ نهروان میجنگد.

داستان هایی از داستان راستان

علی و عاصم

 

علی – علیهالسلام – بعد از خاتمه جنگ جمل وارد شهر بصره شد . در خلال ایامی که  در بصره بود، روزی به عیادت یکی از یارانش، به نام علاء بن زیاد حارثی رفت.

این مرد خانه مجلل و وسیعی داشت. علی همینکه آن خانه را با آن عظمت و وسعت دید، به او گفت : اینخانه به این وسعت، به چه کار تو در دنیا میخورد، در صورتی که به خانه وسیعی در آخرت محتاجتری؟! ولی اگر بخواهی میتوانی که همین خانه وسیع دنیا را وسیلهای برای رسیدن به خانه وسیع آخرت قرار دهی، به اینکه در این خانه از مهمان پذیرایی کنی، صله رحم نمایی، حقوق مسلمانان را در این خانه ظاهر و آشکار کنی، این خانه را وسیله زنده ساختن و آشکار نمودن حقوق  قراردهی، و از انحصار مطامع شخصی و استفاده فردی خارج نمایی.  

علاء : یا امیر المؤمنین، من از برادرم عاصم پیش تو شکایت دارم. 

چه شکایتی داری؟ تارک دنیا شده، جامه کهنه پوشیده، گوشه گیر و منزوی شده همه چیز و همه کس را رها کرده.  

او را حاضر کنید !

عاصم را احضار کردند و آوردند. علی ع به او رو کرد و فرمود : ای دشمن جان خود، شیطان عقل تو را ربوده است، چرا به زن و فرزند خویش رحم نکردی؟ آیا تو خیال میکنی که  خدایی که نعمتهای پاکیزه دنیا را برای تو حلال و روا ساخته ناراضی میشود، از اینکه تو از  آنها بهره ببری؟ تو در نزد خدا کوچکتر از این هستی.  

عاصم : یا امیرالمؤمنین، تو خودت هم که مثل من هستی، تو هم که به خود سختی می دهی و در زندگی بر خود سخت میگیری، تو هم که جامه نرم نمیپوشی و غذای لذیذ نمی خوری، بنابراین من همان کار را میکنم که تو می کنی، و از همان راه میروم که تو می روی.  

 اشتباه می کنی، من با تو فرق دارم، من سمتی دارم که تو نداری، من در لباس پیشوایی و حکومتم،وظیفه حاکم و پیشوا وظیفه دیگری است.

خداوند بر پیشوایان عادل فرض کرده که ضعیفترین طبقات ملت خود را مقیاس زندگی شخصی خود قرار دهند. و آن طوری زندگی کنند که تهیدستترین مردم زندگی می کنند.  

تا سختی فقر و تهیدستی به آن طبقه اثر نکند، بنابراین من وظیفه ای دارم و تو  وظیفه ای

هنر ۹۸/۱۱/۲

آقا وارد کلاس شد و گفت:۱۰دقیقه در باره نمرات صحبت کردند وبعد

گفت:هر کسی که اعتراذ دارد بگوید.

وبچه ها را به گروه های ۲نفره تقسیم کرد  وادامه داد که شما باید ۸ تا

تصویر که در مدرسه اتفاق افتاده است که باید یک دیگری رابکشند

ودرآن اتفاق خودشان باشند.

فیزیک چهارشنبه25دی 1398

اقای صیادزاده وارد کلاس شدند بچه ها مدام از اقا سوال می کردند که ایا نمره های امتهان را می گویید اقای صیادزاده گفتند که بله امروز برگه های امتحان را به شما تحویل می دهم

بعد گفتند که قسمت اول دفتر خود را باز کنید که برای درس بود می خواهیم درس دهیم

بعد این عبارت را پای تابلو نوشتند و گفتند

انرژی جنبشی + انرژی پتانسیل = انرژی میکانیکی(کل)

بعد شکلی که توپی را بالای لبه ای گذاشته ایم کشیدند و برای وقتی که بالای لبه است این عبارت را گفتند

100کل=100پتانسیل+0جنبشی          واحد (J) ژول

و برای وقتی توپ یک لحظه مانده به برخورد به زمین است این عبارت را گفتند

100کل=100جنبشی+0پتانسیل         واحد (J) زول

این جمله را هم گفتند : انرژی پتانسیل گرنشی به ارتفاع و وزن بستگی دارد

این عبارت ها را هم اضافه کردند

ارتفاع×وزن=انرژی پتانسیل گرانشی

ارتفاع×(شدت جاذبه ×جرم)= پتانسیل گرانشی

(m)ضرب(Nتقسیم بر kg)ضرب(kg)مساوی(J)

بعد هم برگه های امتهان را به ترتیب دادند اکسر بچه هانمره خوبی گرفته بودند

مشق ها

انهایی که می خواهند نمره اضافی بیاورند تمام فصل 2و8 کامل شده باشد

مشق اصلی قسمت دوم فصل هشت سول های جای خالی و درست نادرست و تشریحی سوالات فرد حل شود

داستان هایی از کتاب داستان راستان

مردی که کمک خواست

به گذشته پرمشقت خویش می اندیشید، به یادش می افتاد که چه روزهای تلخ و پر مرارتی را پشت سر گذاشته، روزهایی که حتی قادر نبود قوت روزانهزن و ودکانک معصومش را فراهم نماید.

با خود فکر میکرد که چگونه یک جمله کوتاه – فقط یک جمله – که در سه نوبت پرده گوشش را نواخت، بهروحش نیرو داد و مسیر زندگانیش را عوض کرد، و او و خانوادهاش را ازفقر و نکبتی که گرفتار آن بودند نجات داد.
او یکی از صحابه رسول اکرم بود. فقر و تنگدستی براو چیره شده بود. دریک روز که حس
کرد دیگر کارد به استخوانش رسیده، با مشورت و پیشنهادزنشتصمیم گرفت برود، و وضع خود را برای رسول اکرم شرح دهد، و از آن حضرت استمداد مالی کند.با همین نیت رفت، ولی قبل از آنکه حاجت خود را بگوید این جمله اززبان رسول اکرم به گوشش خورد :

هرکس از ما کمکی بخواهد ما به اوکمک می کنیم، ولی اگر کسی بی نیازی به ورزد و دست حاجت پیش مخلوقی درازنکند، خداوند او را بینیاز میکند . آن روز چیزی نگفت، و به خانه خویش برگشت.

باز با هیولای مهیب فقر که همچنان بر خانهاش سایه افکندهبود روبرو شد، ناچار روز دیگر به همان نیت به مجلس رسول اکرم حاضر شد، آن روز هم همان جمله را از رسول اکرم شنید : هرکس از ما کمکی بخواهد ما به او کمک میرکنیم، ولی اگر کسی بی نیازی بورزد خداوند او رابی نیاز می کند .

این دفعه نیز بدون اینکه حاجت خود را بگوید، به خانه خویش برگشت. و چون خود را همچنان در چنگال فقر ضعیف و بیچاره وناتوان می دید، برای سومین بار به همان نیت به مجلس رسول اکرم رفت،باز هم لب های رسول اکرم به حرکتآمد، و با همان آهنگ که به دل قوت و به روح اطمینا نمی بخشید همان جمله را تکرار کرد.

این بار که آن جمله را شنید، اطمینان بیشتری در قلب خود احساس کرد.حس کرد کهکلید مشکل خویش را در همین جمله یافته است. وقتی که خارجشد با قدم های مطمئنتری راه می رفت. باخود فکر می کرد که دیگر هرگز به دنبال کمک و مساعدت بندگان نخواهم رفت. به خدا تکیه میکنم و از نیروو استعدادی که در وجود خودم به ودیعت گذاشته شده استفاده میکنم، واز او می خواهم که مرا در کاری که پیش می گیرم.

موفق گرداند و مرا بی نیاز سازد.با خودش فکر کرد که از من چه کاری ساخته است؟به نظرش رسید عجالهاین قدر از او ساخته هست که برود به صحرا و هیزمی جمع کند وبیاورد وبفروشد. رفت و تیشهای عاریه کرد و به صحرا رفت، هیزمی جمع کرد وفروخت.

لذت حاصل دسترنج خویش را چشید. روزهای دیگر به اینکار ادامهداد، تا تدریجا توانست ازهمین پول برای خود تیشه و حیوان سایر لوازم کار را بخرد.

باز هم به کار خود ادامه داد تا صاحب سرمایه و غلامانی شد.روزی رسول اکرم به او  رسید و
تبسم کنان فرمود : نگفتم، هرکس از ماکمکی بخواهد ما به او کمک میدهیم، ولی اگر بی نیازی بورزد خداوند او را بینیاز می کند

دوران طلایی. محمد صیادزاده

شهیدان زنده‌اند
پیکرش را با دو شهید دیگر تحویل بنیاد شهید داده و گذاشته بودند سردخانه. نگهبان سردخانه می‌گفت: یکی‌شان آمد به خوابم و گفت: جنازه‌ی من رو فعلاً تحویل خانواده¬ام ندید! از خواب بیدار شدم. هر چه فکر کردم کدامیک از این دو نفر بوده، نفهمیدم؛ گفتم ولش کن خواب بوده دیگه. فردا قرار بود جنازه‌ها رو تحویل بدیم که شب دوباره خواب شهید رو دیدم. دوباره همون جمله رو بهم گفت. این‌بار فوراً اسمشو پرسیدم. گفت: امیرناصر سلیمانی. از خواب پریدم، رفتم سراغ جنازه‌ها. روی سینه یکی¬شان نوشته بود «شهید امیر ناصر سلیمانی». بعدها متوجه شدم توی اون تاریخ، خانواده‌اش در تدارک مراسم ازدواج پسرشان بودند؛ شهید خواسته بود مراسم برادرش بهم نخوره.
شهید امیرناصر سلیمانی

 

قرآن کریم
و به کسانی که در راه خدا کشته می‌شوند، مرده نگویید بلکه آنها زنده‌اند؛ امّا شما درک نمی‌کنید!

 

رهبر
عراقی‌ها گشته بودند پیداش کرده بودند. آورده بودنش جلوی دوربین برای مصاحبه. قد و قواره‌اش، صورت بدون مویش، صدای بچه‌گانه‌اش، همه چیز جور بود. همان که عراقی‌ها می‌خواستند.
ازش پرسیدند: قبل از اینکه بیایی جنگ، چه کار می‌کردی؟
گفت: «درس می‌خوندم.»
گفتند: کی تو را به زور فرستاده جبهه؟
گفت: «چی دارید میگید؟!! قبول نمی‌کردند بیام جبهه. خودم به زور اومدم، با گریه و التماس.»
گفتند: اگر صدام آزادت کنه، چه کار می‌کنی؟
گفت: «ما رهبر داریم؛ هر چی رهبرمون بگه.»
فقط همین دو تا سؤال را پرسیده بودند که یک نفر گفت: «کات!» با جواب‌هایش نقشۀ عراقی‌ها رو به آب داد.
شهید گمنام

کتاب دانش‌آموز، مجموعه آسمان‌ مال آن‌هاست، مهدی قزلی، ص49

امام علی علیه السلام
در مورد حق ولیّ ‌امر و رهبر جامعه به پیروانش می‌فرماید: «حق او این است که در بیعت با او وفادار باشید و هرگاه فرمان داد، اطاعت کنید.»
‌نهج‌البلاغه، خطبه‌34‌

دوران طلایی محمد صیادزاده

تیراندازی
توی بحبوحه عملیات یکدفعه تیربار ژـ 3 از کار افتاد! گفتیم: چی شد؟
پسر گفت: «شلیک نمی‌کنه. نمی‌دونم چرا؟»
وارسی کردیم، تیربار سالم بود. دیدیم انگشت سبابه پسر قطع شده؛ تیر خورده بود و نفهمیده بود! با انگشت دیگرش شروع کرد تیراندازی¬کردن.
بعد از عملیات دیدیم ناراحته. انگشتش را باندپیچی کرده بود. خواستیم بهش دلداری بدیم، گفتیم شاید غصه انگشتشو می‌خوره؛ بهش گفتیم: بابا بچه‌ها شهید می‌شن! یک بند انگشت که این حرف‌ها را نداره!
گفت: «ناراحت انگشتم نیستم؛ از این ناراحتم که دیگه نمی‌تونم درست تیراندازی کنم!»

امام علی علیه السلام
ای کمیل! هیچ کاری نیست مگر اینکه تو در آن، نیازمند شناخت و بصیرت و آگاهی هستی.

 

نوجوانی شهید علی صیاد شیرازی
هر چقدر به بچه‌ها می‌گفت «کم‌توقع باشید»، خودش چند برابر رعایت می‌کرد.
مادرش می‌گوید: علی آبگوشت نمی‌خورد. یک بار که از مدرسه آمد، من توی حیاط بودم. دیگ آبگوشت را گذاشته بودم روی چراغ و داشتم لباس می‌شستم. آمد و گفت: عزیز! گشنمه، ناهار چی داریم؟ گفتم: آبگوشت، علی جان؛ ببخشید دیگه کار داشتم، وقت نکردم چیز دیگه‌ای درست کنم. بچه‌ام هیچی نگفت. می‌دونستم آبگوشت دوست نداره. سرش را پایین انداخت و رفت توی آشپزخانه. دنبالش رفتم. دیدم کتری را پر کرد و گذاشت روی چراغ و چایی دم کرد. بعدشم چایی را شیرین کرد و با نون خورد و رفت خوابید.
شهید علی صیاد شیرازی

 

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم
خشنودی خدا در خشنودی پدر و مادر، و دلگیری خدا در دلگیری آنهاست.

 

 

ادبیات فارسی 30 دیماه

به نام خدا

وقتی معلم به کلاس امد تکالیفی که گفته بود را دید معلم جلسه ی قبل گفته بود که یک جزوه در باره ی ( موسیقی/ وزن موسیقی کناری ) و (کلیات ردیف و قافیه (قالب/ وزن موسیقی کناری) ) و توضیح ردیف وقافیه اماده کنیم و به مدسه بیاوریم تابفهمد درسی که به ماداده است ما یاد گرفته ایم یا نه بعد از دیدن تکالف که بعضی ها در اینتر نت مطا لبی که گفته بود اماده کرده بوده وبه کلاس اورده بودند که چیز ها ای که انها نوشته بودند اثلا هیچ شباهتتی باچیز ها ای که معلم گفته بود نداشت من هم می خواست در اینترنت جست و جو کنم که نا امیدانه هیچ متلبی پیدا نکردم و گفته های معلم ران نوشتم بگذریم اقای مجیدی برای ان ها نمره رد نکرد و به انها فرصت داد تا تکالیف را اماده کنند وبه کلاس بیاورند وشنبه ی جلسه ی بعد از انها تکلیفشان را میگیرد بعداز این موضوع معلم یکی دیگر از ارایه هارا به ما درس داد که نام ان (تشبیه) بود و معلم گفت ارایه ی جان بخشی یک ننوع تشبیه است ولی تشبیه شکل های زیادی دارد و برای بهتر متوجه شدن ما یک کلمه نوشت و ( شبه/ مشبه / شباهت ) در ان جمله را به ما نشان داد و مطالب دیگری در باره ی تشبیه گفت بعد از ان برای تمرین ما صحفاتی در نظر گرفته بود که ما انها را در دفتر بنویسیم و ارایه ی ان صفحات را مشخص کنیم بعد از ان کلاس تمام شد

رفاقت به سبک تانک نویسنده:داوود امیریان محمد صیادزاده

نزدیک عملیات بود و مو ها ی سرم بلند شده بود باید کوتاهش می کردم مانده بودم معطل تو ان برهوت که جز خددمان کسی نیست سلمانی از کجا پیدا کنم تا اینکه خبر دار شدم یکی از پیرمرد ها ی گردان یک ماشین سلمانی دار و صلواتی مو ها را اصلاح می کند رفتم سراغش دیدم کسی زیردستش نیست طمع کردم و با چرب زبانی قربان صدقه اش رفتم و نشستم زیر دستش اماکاش نمی نشستم چشمتان روز بد نبیند باهر حرکت ماشین بی اختیار از زور درد از جا می پریدم ماشین نگو تراکتور بگو به  جای بریدن مو ها غلفتی از ریشه وپیاز می کندشان از بار چهارم هر بار که از جا می پریدم با چشمان پر از اشک سلام می کردم پیرمرد دو سه بار جواب سلام مرا داد اما بار اخر کفری شد و گفت :تو چت شده سلام می کنی یک بار سلام می کنند گفتم :راستش به بابام سلام می کنم پیرمرد دست از کار کشید و با حیرت گفت :چی به پدرت سلام می کنی کو پدرت  اشک چشمانم را گرفتم و گفتم :هربار که شما با ماشین تان مو هایم را می کنید پدرم جلو چشمم می آد و به و من به احترام بزرگ تر بودنش سلام می کنم پیرمرد اول چیزی نگفت اما بعد پس گردنی جانانه ای خرجم کرد و گفت بشکنه این دست که نمک نداره… مجبوری نشستم و سیصد چهارصد بار دیگر به آقا جانم سلام کردم تا کارم تمام شد

خمپاره های فاسد نویسنده :داوود امیریان محمد صیادزاده

حیف نیست

این جمله تکیه کلام ابراهیم بود جوانی کاری و پرتلاش مومن و البته کمی هم زود باور کافی بود برود کنار منبع اب و تکه صابونی را که تبدیل به ورقه شده و کنار مانده باشد ببیند ان وموقع سرتکان می داد و با افسوس می گفت حیف نیست می شود از همینیک ذره صابون هم استفاده کرد بعد ان ورقه صابون را در یک کیسه نایلون می انداخت تا زمانی که تکه صابون ها زیاد می شد ان ها را خشک می کرد بعد یا رنده شان می کرد یا با زور بازو قوطیشان می کرد و یک قالب صابون در چند رنگ درست می کردو در اخر هم با  خوشحالی به اطراف نگاه می کرد و می گفت:بفرمایید نگاه کنید یه قالب صابون دارم حیف نبود این قالب صابون را بیرون می انداختیم انصافا کارش درست بودو ما را شرمنده می کرد اما مسله ای که و بعضی وقت ها خودش و گاهی اطرافیانش رابه درد سر می انداخت سادگی اش بود

یک بار زیراتش عراقی ها کنارم نشسته بود یحو ابراهیم گفت عجیب است ازش پرسیدم چی عجیب است گفت این خمپاره ها چراقبل از رسیدن ببه زمین منفجر می شوند من هم تصمیم گرفتم سر کارش بگذارم بهش گفتم اینا خمپاره ها ی فاسده که روس ها و چینی ها به عراقی می فروشند که به این ها خمپاره زمانی می گویند چندهفتته بعد او به دیدن یکی از هم دهاتی هایش می رود که در قسمت خمپاره خدمت می کرده استهم دهاتی ابراهیم که علی مراد نام داشت داشت برای ابراهیم انواع خمپاره ها را نام برد خمپاره 60 خمپاره81خمپاره120و بالاخره خمپاره زمانی ابراهیم همان موقع نقشه ای کشیدشب شد وبه اسرار علی مراد ابراهیم همان جا ماند نصف شب بود که ناگهان همه از صدا ی خمپاره بیدار شدندوقتی فهمیدند همه شان در همان اتاق هستند ترسیدند همان موقع علی مراد یاد ابراهیم افتاد بر سر زناناز اتاق خارج شد درست فکر می کردابراهیم می خواست در موقع عملیات خمپاره ها همه سالم باشد همان موقع بیسیم به کار می افتد علی مراد با ترس و لرز گوشی رابرداشت فرمابده از پشت گوشی گفت  بارکلا مثل اینکه عراقی ها ان روز قصد نفوز به جبهه ی ما را داشتند اما به علت شیرین کاری ابراهیم موفق به این کار نشد ند چند روز بعد به حساب لشکر اقا ابراهیم به مشهد رفت

پیمایش به بالا